پارت پنجاه و چهارم :
همان دخترِ زیبارویی بود که به خاطر او، تمام دیشب را نخوابیده بود. سعی داشت پریشانی چهرهاش را از نگاه کنجکاو زری پنهان کند. ابرو در هم کشید و رو به زری گفت:
- چرا وایسادی؟ برو به کارت برس.
زری زیر لب چشم گفت و با رفتنش شیدا اطراف را پایید تا از نبودن ریما و فرنگیس مطمئن شود. پس از آن با قدمهایی بلند و شتابزده سمت در رفت. زیر لب با خودش غرولند داشت:
- دخترهی کثافت... دیشب راه افتاد
لطفا صبر کنید...
