پارت شصت و پنجم :

ـ آخه خودتم که زیاد روبه راه نیستی، هنوزم سرت درد می کنه؟
لبخند تلخی روی لب حمید می نشیند و گردنش را خم می کند و بدون اینکه نگاهم کند، می گوید:
ـ حالا که سعید به هوش اومده، همه چی خوب میشه. منم طوریم نیست.
این حرف را در حالی می زند که صدایش می لرزد و من از جنگ درونی حمید با خبرم. از طرفی از به هوش آمدن برادرش خوشحال است و از طرفی بوسه ای که چند ساعت پیش روی دستم کاشت هم واقعیت دیگری Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️