اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت شصت و پنجم :
ـ آخه خودتم که زیاد روبه راه نیستی، هنوزم سرت درد می کنه؟
لبخند تلخی روی لب حمید می نشیند و گردنش را خم می کند و بدون اینکه نگاهم کند، می گوید:
ـ حالا که سعید به هوش اومده، همه چی خوب میشه. منم طوریم نیست.
این حرف را در حالی می زند که صدایش می لرزد و من از جنگ درونی حمید با خبرم. از طرفی از به هوش آمدن برادرش خوشحال است و از طرفی بوسه ای که چند ساعت پیش روی دستم کاشت هم واقعیت دیگری
لطفا صبر کنید...
