اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت هفتاد و یک :
با حرفی که مامان آمنه زد، سعید با عصبانیت از اتاق خارج شد. همراه مامان آمنه به دنبال سعید رفتیم. سعیدی که می دانستم اگر مثل سابق بود محاله ممکن بود به گرد پایش برسیم. اما حالا پشت سرش آرام راه می رفتیم تا سعید با کمک گرفتن از دیوار، مسیر راه خروجی را طی کند و من دلم آتش می گرفت برای مردی که می دانستم این حالش خارج از تحملش است.
سعی کردم حال و روز سعید را درک کنم، اینکه توانایی های سابق را
لطفا صبر کنید...
