پارت هفتاد و نهم :

ـ فعلا که از وقتی اومده، الیاس و زمین نذاشته، مدامم به چشماش نگاه می کنه.
مامان آمنه راست می گفت اما من باز هم نمی توانستم باور کنم.
سفره را که پهن کردیم به سمت پدر رفتم و الیاس را از او گرفتم تا شام بخورد. الیاس از خواب بیدار شده بود و گرسنه بود، در آشپزخانه مشغول درست کردن شیر خشک شدم که به گوشی ام پیام آمد.
با دیدن اسم سعید دلشوره به جانم افتاد. پیام را با دستانی لرزان باز کردم.Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    چه پدر باهوشی داره مطمئنم ی چیزی فهمیده

    ۱ سال پیش
  • روشنا

    4

    امیدوارم پدرش لا اقل این بار ازش حمایت کنه

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    3

    چقدسعیدآدم کثافتیه دلم میخادبزنم تودهنش🤬🤬🤬

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    بهترین پشنهادپدرش داد🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️