اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت هفتاد و نهم :
ـ فعلا که از وقتی اومده، الیاس و زمین نذاشته، مدامم به چشماش نگاه می کنه.
مامان آمنه راست می گفت اما من باز هم نمی توانستم باور کنم.
سفره را که پهن کردیم به سمت پدر رفتم و الیاس را از او گرفتم تا شام بخورد. الیاس از خواب بیدار شده بود و گرسنه بود، در آشپزخانه مشغول درست کردن شیر خشک شدم که به گوشی ام پیام آمد.
با دیدن اسم سعید دلشوره به جانم افتاد. پیام را با دستانی لرزان باز کردم.Ù
لطفا صبر کنید...

راز
1چه پدر باهوشی داره مطمئنم ی چیزی فهمیده