اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت شصت و سوم :
با این حرفش برای چند ثانیه دستم از حرکت باز می ماند.
ـ جان عزیزت به ماساژ دادن ادامه بده، فقط داریم حرف می زنیم.
ـ این حرف ها الان دیگه چه فایده ای داره؟
ـ هیچی ولی یکم از بار رو دوشم بر می داره.
ـ اما من بزرگ ترین اشتباه زندگیم آشنا شدن با تو بود.
حمید آهی می کشد و می گوید:
ـ می دونم.
ناگهان حمید دست روی دستم می گذارد و به صورت ناگهانی دستم را می بوسد.
سریع دستم را
لطفا صبر کنید...
