اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت شصت و هشتم :
سعید در ابتدا از این حرکتم غافلگیر می شود و بی حرکت می ماند، شاید برای او هم باورش سخت باشد که این چنین سخت وابسته او باشم اما بعد از گذشت چند ثانیه سعید دستش را از پشت سرش برمی دارد و خودش را کمی بالاتر می کشد و دست هایش را روی پهلویم می کشد. از این احساسی که بعد از مدت ها دوباره به وجودم سرازیر شده، سرخوش خودم را به سعید نزدیک تر می کنم که دست های سعید از روی پهلویم می لغزد و به روی شکمم می ن
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
راز
1نمیدونم چرا آهنگ صداش در نمیاد
۱ سال پیشآمنه
1این صحرا هم بدبختی به ریش نداشتش بسته شده حالا چطوری ثابت کنه بدبخت صحرا رمان عالی ممنون بابت پارتهای هدیه
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
خواهش میکنم آمنه
۱ سال پیشماهرخ
3سعید ک دلش صاف نبود نباید با صحرا ازدواج میکرد
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
0آخه چرا سعید اینطوری کرد