اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت شصت و چهارم :
صدای باز شدن در که می آید، حمید خودش را به ایوان می رساند.
ـ مامان، مژدگونی بده؟
ـ چی شده پسرم.
ـ اول مژدگونی بده.
ـ خبرتو بگو، مژدگونی هم به روی چشم.
ـ بیا بالا خودت ببین.
ـ نکنه......
دیگر صدای از مامان آمنه نمی شنوم و خودش را می بینم که با سرعت وارد پذیرایی شده و حمید به دنبالش آمد.
مامان آمنه با دیدن سعیدی که به او چشم دوخته بود، زانوانش سست شد و قبل از اینکه به
لطفا صبر کنید...

آمنه
0عالی بود امیدوارم تمام بیمارها شفا پیدا کنند