پارت شصت و چهارم :

صدای باز شدن در که می آید، حمید خودش را به ایوان می رساند.
ـ مامان، مژدگونی بده؟
ـ چی شده پسرم.
ـ اول مژدگونی بده.
ـ خبرتو بگو، مژدگونی هم به روی چشم.
ـ بیا بالا خودت ببین.
ـ نکنه......
دیگر صدای از مامان آمنه نمی شنوم و خودش را می بینم که با سرعت وارد پذیرایی شده و حمید به دنبالش آمد.
مامان آمنه با دیدن سعیدی که به او چشم دوخته بود، زانوانش سست شد و قبل از اینکه به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    عالی بود امیدوارم تمام بیمارها شفا پیدا کنند

    ۱ سال پیش
کپی شد!