پارت شصت و ششم :

مامان آمنه برای شام دلمه و سوپ درست کرده، کنار سعید می نشینم و صورتم را جلو می برم.
ـ برات سوپ بیارم یا دلمه، می تونی دلمه بخوری؟
سعید بی حرف به چشمانم خیره می شود و بعد از چند ثانیه سکوت می گوید:
ـ اشتها ندارم.
ـ باید به خاطر داروهات خوب غذا بخوری، برات سوپ میارم، معدت خالی نمونه.
سعید مخالفتی نمی کند و من با یک کاسه سوپ برمی گردم، می خواهم خودم به او سوپ بدهم اما مانع می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ممنون بابت عیدت 💋امیدوارم عیدتون هم شماراشادکنه💋

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    مرسی اسرای قشنگم

    ۱ سال پیش
کپی شد!