پارت شصت و دوم :

بعد از چند ساعت بیمارستان ماندن حسابی خسته شده بودم اما به کنار تخت سعید رفتم و خبر پسردار شدنش را زیر گوشش زمزمه کردم.
ـ قراره خدا یه پسر بهم بده، امیدوارم به باباش بکشه تا هر وقت دیدمش کیف کنم.
انگشتانم را که در انگشتان سعید قفل می کنم و دستش را می بوسم سنگینی نگاهی را روی خودم حس می کنم.
سر که می چرخانم حمید را در حالی که با حوله دستانش را خشک می کند و من را نگاه می کند، می بینم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    یعنی این حمید لازم بهش بگم خاک تو سرت علاقه صحرا به سعید رو میبینه آنوقت تازه یادش افتاده اشتباه کردن پارت عالی

    ۱ سال پیش
کپی شد!