اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت شصت و دوم :
بعد از چند ساعت بیمارستان ماندن حسابی خسته شده بودم اما به کنار تخت سعید رفتم و خبر پسردار شدنش را زیر گوشش زمزمه کردم.
ـ قراره خدا یه پسر بهم بده، امیدوارم به باباش بکشه تا هر وقت دیدمش کیف کنم.
انگشتانم را که در انگشتان سعید قفل می کنم و دستش را می بوسم سنگینی نگاهی را روی خودم حس می کنم.
سر که می چرخانم حمید را در حالی که با حوله دستانش را خشک می کند و من را نگاه می کند، می بینم.
لطفا صبر کنید...

آمنه
1یعنی این حمید لازم بهش بگم خاک تو سرت علاقه صحرا به سعید رو میبینه آنوقت تازه یادش افتاده اشتباه کردن پارت عالی