پارت هفتاد و پنجم :

بعد از چند ثانیه با شنیدن گریه ی نوزاد من هم گریه می کنم. آن موجود کوچک و صورتی را که روی سینه ام می گذارند، با خنده و گریه می گویم:
ـ مامان جان فقط همین قدری، با اون لگدات فکر می کردم سهرابو تو شکمم دارم. با این حرفم تمام افراد داخل اتاق می خندند و من به پسر بچه ی چروک کوچکم نگاه می کنم که قرار است دنیای من و پدرش باشد.
دستان کوچک صورتیش را در دست می گیرم و یک دل سیر می بوسم.
بعد از ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    2

    خدالعنت نکنه سعیدوحتمااومده بچه روبرده بلایی سرطفل معصوم نیاره🥺🥺

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    3

    لابدسعیدآمده اون برده😑🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️