اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت هفتاد و پنجم :
بعد از چند ثانیه با شنیدن گریه ی نوزاد من هم گریه می کنم. آن موجود کوچک و صورتی را که روی سینه ام می گذارند، با خنده و گریه می گویم:
ـ مامان جان فقط همین قدری، با اون لگدات فکر می کردم سهرابو تو شکمم دارم. با این حرفم تمام افراد داخل اتاق می خندند و من به پسر بچه ی چروک کوچکم نگاه می کنم که قرار است دنیای من و پدرش باشد.
دستان کوچک صورتیش را در دست می گیرم و یک دل سیر می بوسم.
بعد از ا
لطفا صبر کنید...

آنیا
2خدالعنت نکنه سعیدوحتمااومده بچه روبرده بلایی سرطفل معصوم نیاره🥺🥺