پارت پنجاه :

با حرص نگاهش می کنم. به سمت پذیرایی می روم که صدایم می کند.
ـ حالا داری کجا می ری؟
ـ دارم می رم کار هایی که مونده رو تموم کنم.
ـ به نفعته بیای الان منو بخوابونی.
ـ مگه بچه ای، خو بخواب خودت.
ـ بدون تو خوابم نمی بره، بعد انرژی از دست رفته ام زود جبران می شه، دیدی بعد چند دقیقه برگشتی دوباره.....
نگذاشتم ادامه ی حرفش را بزند و سریع به اتاق خواب برگشتم و کنارش دراز کشیدم.
Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    2

    وای نکنه باردار باشه ونمیدونن راستی اگه بهش بگن باید استراحت مطلق بکنه اونوقت حساب کار دست سعید میاد که بچه دوست داره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️