پارت شصت :

با این حرف بابا رسول لبخندی می زنم که وحید و حمید نگاهی بهم می اندازند که باعث خنده ی بابا می شود.
ـ منظورم این نبود که پسر بده، منظورم این بود آدم هم دختر داشته باشه هم پسر خوبه.
ـ اون چند تای بالایی ماله ته قابلمه است بریز برای صحرا دوست داره.
با این حرف حمید لبخند روی لب مامان آمنه پررنگ تر می شود و من کلافه تر.
امروز برای انجام سونوگرافی تعیین جنسیت به دکتر آمده ام، طبق معÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    سعیدکه بهوش میای🙏

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    سعیده جون انگار خیلی به دلتون نشستم که اسم مادرشوهره آمنه گذاشتین ولی من احساس میکنم که توجه حمید باعث خوشحالی اوم میشه چون خدایی نکرده فکر میکنه اگه اتفاقی برای سعید بشه حمید میشه پناهگاه زن وبچه ی سعید البته فقط حدس بود گرچه گناه ومادرها از تصور مرگ فرزند نابودشان میکنه ولی احساسم اینو میگه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️