پارت چهل و پنجم :

سعید با چشم های خمار شده در حالی که به من خیره شده است، دکمه های پیراهنش را باز می کند.
ـ دیگه وقت رفتنش بود. تازه عروس و دوماد که نباید مهمون داشته باشن اصلا.
سعید حالا پیراهنش را درآورده بود و رکابی تنش بود. بی توجه به نگاه های خمارش به سمت میز پذیرایی می روم تا وسایل پذیرایی را از رویش جمع کنم.
سعید دقیقا روبه روی من می نشیند و هر دو دستش را روی پشتی مبل می گذارد و به من نگاه می ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    9

    سعیدواقعارفتارش اصلادرست نیست 🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!