پارت چهل و نهم :

ـ جان، دلبری کردن یاد گرفتی؟
ـ مثل تو که اخم کردن و فقط تو این یه هفته یاد گرفتی و انجام دادی.
ـ همش به خاطر دوری از تو بود.
می خواهم به جانش غر بزنم که من هم دلتنگش بودم ولی مثل او اخم نکردم اما سعید امان نمی دهد و لب هایش را روی لب هایم می گذارد و با ولع می بوسد آن قدر حریص و آن قدر عجول که نفس کم می آورم اما من هم حاضر نیستم میانمان فاصله بیندازم و از بودن با مردم لذت می برم.
سعÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    امیدوارم سعیدواقعاخوب باشه بااین هفته که اخلاقش بدشدنگران صحرام🙏

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    سعیده بانو عجب اطلاعاتی گرچه بعد چندسال یاد گرفتم اما به درد نخور هستن ولی اگه مرد رمان بخوانه اصلا فکرش رو هم نمیتوانم تصور کنم وای میمیرم اما پارت عالی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️