پارت پنجاه و نهم :

امروز حسابی دلتنگ سعید شده ام، دلتنگ آغوشش و حمایت هایش، منتظرم تا خانه خلوت شود و بعد با احتیاط روی تخت سعید می روم، دستش را روی شکمم می گذارم و سرم را میان گردنش می گذارم و بوی تنش را نفس می کشم.
آن قدری در آن حالت می مانم که خوابم می برد و وقتی بیدار می شوم، حمید را می بینم که بالای سرم ایستاده و غمگین نگاهم می کند.
هول می شوم و خجالت زده می خواهم سریع از روی تخت بلند شوم که حمید نمی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    کسی ک ویار ترشی داره بچش پسره من خودم سر دوتا پسرام ویار چیزای ترش داشتم

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    ویاریه چیزی عجیبی باورنکردنی🙏💋

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    واقعا خیلی خوبه یکی هوات رو داشته باشه نویسنده جون خیلی عالی حالت ویار رو بیان کردین آخ من رو بردین به ویار بچه دومی که ویار گلابی کردم واقعا پارتهای عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    منم سرحاملگی ویارگلابی داشتم

    ۱ سال پیش
کپی شد!