اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و هشتم :
حمید که دارو ها را می گیرد سوار ماشین می شویم، در راه از طرف کارخانه با حمید تماس گرفته می شود و حمید از ماشین پیاده می شود تا به کارش برسد.
در حال نگاه کردن به خیابان چشمم به باقالی فروشی می افتد و در یک ثانیه دهانم آب می افتد.
از ماشین پیاده می شوم و ظرف بزرگی باقالی می گیرم و با میل خودم به مقدار زیاد رویش سرکه و فلفل و گلپر می زنم.
فروشنده با تعجب نگاهم می کند و دست آخر طاقت نمی
لطفا صبر کنید...
