پارت پنجاه و هشتم :

حمید که دارو ها را می گیرد سوار ماشین می شویم، در راه از طرف کارخانه با حمید تماس گرفته می شود و حمید از ماشین پیاده می شود تا به کارش برسد.
در حال نگاه کردن به خیابان چشمم به باقالی فروشی می افتد و در یک ثانیه دهانم آب می افتد.
از ماشین پیاده می شوم و ظرف بزرگی باقالی می گیرم و با میل خودم به مقدار زیاد رویش سرکه و فلفل و گلپر می زنم.
فروشنده با تعجب نگاهم می کند و دست آخر طاقت نمی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️