اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و هفتم :
می دونم سعید چقدر روی بوی عرق حساس بود.......
ترسیدم اگه یه وقت به هوش بیاد و خودشو تو این وضعیت ببینه..... یه وقت....... یه وقت.......
ـ مامان یادته سعید یه تنه خودش به همه ی کار ها می رسید...... حالا که کار های زن حامله اشو دیگران باید انجام بدن..........
مامان هم پابه پای من گریه می کند لمل سعی می کند آرامم کند.
ـ صحرا جان فدات بشم این جوری نکن مادر، انشاا..... همه چی درست میشه.
اگر مامان آمÙ
لطفا صبر کنید...

آمنه
0واقعا عالی بود خیلی خوب نوشتین امیدوارم حال سعید خوب بشه