پارت پنجاه و هفتم :

می دونم سعید چقدر روی بوی عرق حساس بود.......
ترسیدم اگه یه وقت به هوش بیاد و خودشو تو این وضعیت ببینه..... یه وقت....... یه وقت.......
ـ مامان یادته سعید یه تنه خودش به همه ی کار ها می رسید...... حالا که کار های زن حامله اشو دیگران باید انجام بدن..........
مامان هم پابه پای من گریه می کند لمل سعی می کند آرامم کند.
ـ صحرا جان فدات بشم این جوری نکن مادر، انشاا..... همه چی درست میشه.
اگر مامان آمÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    واقعا عالی بود خیلی خوب نوشتین امیدوارم حال سعید خوب بشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️