پارت پنجاه و پنجم :

بی اهمیت به پنجره نگاه می کنم و این حرکتم باعث عصبی تر شدن حمید می شود.
ـ یه وقت واکنشی نشون ندی؟
ـ رابطه ی خصوصی تو به من ربطی نداره.
ـ حداقل اندازه ی یه عضوی از خانواده که می تونی دلداریم بدی.
ـ تو این قدر تو زندگیت دختر رفته و اومده که نیازی به دلداری نداری.
می دانم با این حرفم حسابی عصبانی اش کرده ام اما پشیمان نیستم.
ـ حق با توئه خیلی ها اومدن و رفتن ولی فقط یه نفر مÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    نویسنده جان چرا سعید بهوش نمیاد من دق کردم🥺

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    لباس بی پدر و مادر کاشکی ب هوش بیاد

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    امیداوارم ازاراذیتهای حمیدکم بشه🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️