در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی
پارت هفتاد و چهارم :
ناگهان به یاد چیزی افتاد... دستهایش را از روی لباس به جیبهایش کشید؛ انگار که پلاستیک به آن بزرگی را میتوانست توی جیبهای کوچکش جای دهد! هاج و واج از خودش پرسید:
- پلاستیکه کو؟!
فارغ از این فکر، مسیر آمده را با قدمهای سریع به سمت هتل برگشت. به مرد نشسته بر روی نیمکت که رسید صدایش را شنید.
- نموند؟
فرهاد مکثی کرد و نگاهی به مرد انداخت. عجیب بود که اصلا او به یادش نمیآمد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عامو به قران از اون شبی که این پارت رو آپ کردم هی دارم میگم والله بالله فرهاد دو قطره اشک بیشتر نریخت... شما فکر کن روی گونههاش فقط یه نمه تر شد😂
۳ سال پیشآمینا
0طفلی فرهاد🥲🥺🥺
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🥲💔
۳ سال پیشستاره
0طبیعیه گریم گرف براش🥹
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عزیزمممم🥲
۳ سال پیشمهلا
0بعدمدت ها اومدم پارت رو بخونم😍
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزم😍 جات خالی بود بین ما🫂
۳ سال پیشسیتا
0آخی چه خواهر مهربونی 🤭
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا تنها کسی که فرهاد رو درک میکنه و دوسش داره خواهرشه💚
۳ سال پیشفرگُل
0ریحانه اصلا واسه پیمان مادری نکرده طفلک پیمان
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اره... حتی یه ذره💔🥺
۳ سال پیشآرزو مامان بردیا
0سلام آخییییش بالاخره تمومش کردم نویسنده جان رمانت محشره انشالله همیشه بدرخشی خسته نباشی
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام😍 ممنونم که دژاوو رو برای خوندن انتخاب کردید🫂
۳ سال پیشپروانه
0سلام آزاده جون، میگم تو تابحال فک کنم سه چهار تا رمان تو این برنامه منتشر کردی سوالم اینکه آیا تو تو فکر نوشتن یک کتاب رمان نیستی که چاپش کنی
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام عزیزم💚 بله فکر میکنم ولی وسواس شدم متاسفانه... نمیخوام هر چیزی که نوشتم رو چاپ کنم فقط آثاری که خیلی ازشون راضی باشم
۳ سال پیشسارا-انیسا
0آزاده جونم دلم پارت خواست 🥺🥺🥺😭😭
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
پارت جدید مثل همیشه ساعت یازده شب💚😍
۳ سال پیشایلما
0فریال باگلشن حرف بزنه اونا زبونم همو بهترمیفهمن😍
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فریال خیلی برای فرهاد خواهر خوبیه🫂
۳ سال پیشایلما
0گلشن برات بمیره 🥹خاک توسرش کنم ک انقدر فرهاد وزجرمیده😔
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
کامنت های این پارت رو که خوندم به خاندان مظفری حق دادم که این همه به تک پسرشون آقا فرهاد توجه میکنن🤣
۳ سال پیشحدیث
0اوووف بالاخره رسیدم بهتون
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوش اومدی به رمانِ ما🫂
۳ سال پیشmoon
1اشک بچه رو در اوردهههه این دخترههه من این گلشنو میکشمش هعیییی
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آروم باشید بچهها🥲 عیبی نداره حالا فرهاد هم یه ذره اشکش بیاد چی میشه مگه...
۳ سال پیشپرنیا
0گلشن و بدین ب من ک بزنم لهش کنم😠😠
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای🤣🤣🤣 بابا ولش کنید بذارید این مرد گنده یکم گریه کنه ادب شه! چیه مگه.. من هی دارم توی متن میارم که خانوادهاش زیادی نازشو کشیدن شما هم که دارید نازشو میکشید😕🤣
۳ سال پیشپرنیا
0دوسش داریم خو 🥺
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
شانس داره🤣
۳ سال پیشهانیه
0اخه من مردم برای این پسر کهههه🥺 تا اطلاع ثانوی گلشن از چشمم افتاد🚶🏼 ♀️
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمیدونستم انقدر ناراحت میشید... فرهاد خط قرمزه انگار...☹️ خوش به حالش
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0عامو این عکس فرهاد بهش نمیاد نمیتونم در حال گریه کردن برای گلشن تصورش کنم😂😂