در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی
پارت شصت و هفتم :
- میگم این مهناز خانم عجب دستپختی داره! بهم قول داده که فردا خورشت بادمجون یادم بده!
فرهاد جوابی نداد. لبخندِ کوچکِ روی لبان گلشن خشک شد.
- یه جوری شدی! چرا خودتو میگیری؟
این بار فرهاد خیلی نامحسوس لبخند شیطنت آمیزی زد و باز هم بی آنکه به او نگاه کند پاسخ داد:
- پس چیکار کنم؟ تو رو بگیرم خوبه؟ گرفتمت که!
گلشن حرفی نزد و فرهاد هنوز هم با سری پایین افتاده به شعلههای آتش
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0گلشن چقدر حرص میده منووووووووو
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اگه خودت رو به جای گلشن بذاری احتمالا دیگه حرصت نده💔 منو هم حرص میده ولی بهش حق میدم واقعا
۳ سال پیشسیتا
0چه وضعیتی درست کردن این ها با خودشون
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
تا دیر نشده یکی باید اعتراف کنه😢 که اون یکی غیر ممکنه گلشن باشه
۳ سال پیشنسترن بانو
0حرف نداری😘
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
شما هم همینطور😍
۳ سال پیشرزا
1چقدر دارم از دست این گلشن خانم حرص می خورم 😬😬
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
من نیز هم...😕
۳ سال پیش.
1خدایا من پیر میشم آخر سر این رمان😭😭😂 بیچاره فرهاد...😑
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
حتی خودمم پیر شدم واقعا...☹️
۳ سال پیشmoon
0اگر گلشن رو بکشم قتل محسوب میشهه؟؟💔😐😂💔
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ان شاالله که نمیشه 😂
۳ سال پیشزهرا_هستم
1وای عالی بود🥺🥺
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی😍💚
۳ سال پیشمهلا
0💜
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍💚
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

حدیث
1گلشن هم بهت حق میدم هم این که داری حرص منو درمیاری🤣