پارت شصت و ششم :

مدام با خودش سرزنش گونه تکرار کرد که چرا به فکر خودش نرسیده که لباس‌های مناسب‌تر و بیشتری بیاورد یا حتی اگر جلوی چشمانِ او، برای خودش بر می‌داشت، حالا همچین جسارتی نمی‌کرد! فرهاد توی آشپزخانه‌ی پر نور و مرتب، پشت به او ایستاده بود و داشت یک لیوان آب می‌نوشید. گلشن ناگهان تندی کرد و گفت:
- اصلا کی به تو اجازه داده برای من لباس برداری؟ فکر کردی خودم چلاغم و بر نداشتم؟
فرهاد سعی کØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    0

    از دست این فرهاد به پیرزن چی کار داری حسود

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    هرکسی به عشق آدم برای لحظه‌ای نزدیک بشه طرف دلش می‌خواد به جای اون باشه😢

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    راز عشق فرهاد ب گلشن فاش میشه یعنی گلشن خودش یجوری متوجه میشه. یا یه اتفاق خوب 😍😁از اون اتفاقابین گلشن وفرهادمیفته😜🙈 اینکه خانواده فرهاد از ازدواجش باخبرمیشن😇

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیر هیچ‌کدام🤓

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    چرا چرا چرا.... یکی شون درست بود🤣

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    کدومش دقیقا😜

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دیگه نمی‌گم🤗

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    😔😒

    ۳ سال پیش
  • سین شین

    0

    سلام. شاید براتون عجیب باشه ولی من یه همچین ازدواجی داشتم. و به شدت و مصرانه می خوام که گلشن عقلش بکشه و با فرهاد بمونه. انگار که داری داستان خودمو برام میگی. ولی خلاصه که نشون نداد ته داستان خوبه. 😞

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم😍💚 نمی‌دونی چقدر پیامت برام جالب بود😎 بله توی خلاصه نویسی‌هام هرگز موضوع اصلی رمان رو نمی‌نویسم و فقط یه چیز کلی می‌نویسم

    ۳ سال پیش
  • آرامش

    0

    هی میام یه چیزی بنویسم بعد پاکش میکنم.در کل مثل همیشه عالی بود خیلی دوست دارم پارت هیجانی یکشنبه بیاد🙂 مرسی آزاده جان🌹🌹تا سه شنبه بای بای🙂🌹🌹

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    پاک نکن و هرچی توی ذهنت می‌چرخه رو بنویس برام😍💚 دیگه توی تلگرام گفتم یکشنبه چه خبره... کلا این هفته طوفانه😁

    ۳ سال پیش
  • نسترن بانو

    0

    واقعا رمانتون زیباست💖

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم😍💚

    ۳ سال پیش
  • زهرا_هستم

    0

    این دفعه دیگه از دست گلشن عصبانی شدم😐😐

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به خاطر لباس‌ها؟🤣 به خاطر اینکه براش لباس برداشته عصبی نشد به خاطر این که چی براش برداشته عصبانیه😂 فرهاد واقعا سو استفاده گره😁

    ۳ سال پیش
  • سارا

    0

    سلام آزاده جونم بده من اینوفرهادوببرم؟وای چه شود اعتراففففف این دوتااا❤❤توروخدااین فرهادوکم اذیت کن گناه داره بچم

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    شبی که می‌بینی دم غروب توئه... این یه قسمت از آهنگ پارتمونه💔 بعد تو می‌گی فرهاد رو اذیتش نکنم؟🥲

    ۳ سال پیش
  • محدثه

    0

    ۱بگو که فرهاد اعتراففففففف میکنههههههه ۲ نه واقعا گیجم بد بخت فری گلی با وایتکس شستش نهادش رو بند

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    با وایتکس🤣🤣🤣 دارم فرهاد رو تصور می‌کنم که کلی لک افتاده🤣

    ۳ سال پیش
  • سیمین

    0

    خیلی هم طولانی نبودن پارت ها🙁ولی بدکم نبود. توی پارت بعدی متوجه علاقه هم بهم میشن البته امیدوارم. و خانواده فرهادم متوجه ازدواجشون.

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    چرا؟؟ من طولانی می‌ذارم بخدا 🥲

    ۳ سال پیش
  • Sana

    1

    تا یک شنبه دق می کنم 😭

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    صبر پیشه کن🥲

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️