پارت چهل و هشتم :

***
سهروردی بوی خون می‌داد و بسان خلسۀ تلخ مخدر بود. رخت کرونا خاموش کرده بود چراغ شهر را.
انگشتانش نومید سومین زنگ آپارتمان را می‌فشرد و صدایی جز پژواک همان زنگ در گوشش طنین نمی‌انداخت. امیدهایش که برای دمی مختصر پرپر شده بود، جای خود را به ترس عمیق داد.
اگر نمی‌توانست مهیار را ببیند؟
اگر نمی‌توانست از او عذرخواهی کند؟
تمام این سوالات او را در افکارش محبوس کرده بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    0

    چه کاری خب حالایه بدبختی دیگه درست کن این وسط براماهرخ بیچاره

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😞😞

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    خدایا منو خفه کن..مهیار از نقشه بیا بیرون.نکیسا بیا که ساحل تنهاس.

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️