پارت چهل و هفتم :

ماهرخ که نگاه خیرۀ بازپرس و دادستان را دید، باز به سمت ساحل چرخید؛ این بار نه برای سرزنش و مؤاخذه، با حنجره‌ای خسته از فریاد و دلی سرشار از عشق مادرانه مخاطبش قرار داد. می‌دانست سایه دیگر ظرفیت ندارد. می‌دانست خسته‌تر از آن است که ذهنش حلاجی کند سرزنش‌های ماهرخ و نگاه سرزنش‌گر محمود را.
- اینجا دادسراست ساحلم؛ جایی نیست که بتونی اعادۀ حیثیت کنی برای کسی که مرده و دستش کوتاهه از ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sky

    0

    ساحل نرو.... اگه بری گند میخوره به آینده خودت و نکیسای بدبخت

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    ساحل بیا برو دنبال عشق و عاشقی..تو چه به رضایت گرفتن..بسپار به بزرگترها.نکیسا بفهمه دیونه میشه

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    اره😢

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    ساحل باپای خودش میره توتله 🥺

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    🥺

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏👏👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️