پارت چهل و یک :

***
سرش روی دامان ماهرخ بود و انگشتان زمخت و چروکیدۀ ماهرخ به قصد نوازش روی موهایش می‌رقصید. فکرش اما میان حرف‌های محمود و التماسش گیر کرده بود؛ لابه‌لای لابه‌اش که از آن‌ها همراهی می‌خواست برای رضایت اجباری به گناهی ناکرده.
لب گزید و بی‌توجه به تلفن همراهش که برای چندمین بار زنگ می‌خورد و ویبره‌اش بر شیشۀ عسلی می‌لرزید، فکرش را روی زبان راند.
- مامان؟
- مامان؟
- و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    0

    چقدر پرونده مبهمه ای پناه بی پناه

    ۹ ماه پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏🙏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️