چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و چهارم :
تن ماهرخ لرزید از تصور چهارپایهای که از زیر پای کسری کشیده میشد؛ تن محمود نیز لرزید از گناه مرتکب نشدۀ پسرش و از جرمی که بر پیشانیاش ننگ شده بود و مهرش زندگیاش را آلوده کرده بود.
- شما گناهکاریشو به بخشندگیتون ببخشید. نذارید بقیۀ عمرش حیف بشه پشت میلههای زندون.
ماهرخ لبۀ چادر را به دندان گرفت و کلمات با هقهق از پشت چادر گریخت و بر گوش مهیار تازیانه زد.
- شما گناهکار

لطفا صبر کنید...

Helia
0💔💔الان داغ شون تازه است شاید یکم آروم تر بشه به پناه فکر کنه رضایت بده💔💔