پارت پنجاه :

گره ابروان دخترانۀ ساحل درهم تنیده شد؛ شک داشت به صحت شنیده‌هایش و بیشتر از آن به دقت چشمان مهیار که سرتاپایش را می‌کاوید، شک داشت. گره ابرو درهم تنید تا مهیار ببیند اشتیاق او را که پنهان در پس شک و شبهه‌هایش بود.
- تا اون کار چی باشه.
گویا فهمیده بود نیت شوم مهیار را؛ یا شاید می‌خواست او حدش را بداند و پایش را از مرزی که ساحل در لفّافه تعیین کرد، فراتر نگذارد.
مهیار که نگاه سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sky

    0

    گفتم☹ چقد یه نفر میتونه عوضی باشه..

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله دقیقا 🙁

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    ای وای من مرگ برادرش براش درس عبرت نشدبیچاره ساحل 😔😔

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😢😢

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    کاش سرنخی چیزی از قاتل پیداشه،حیفه ساحل

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😢

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️