چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و سوم :
فصل چهارم: تهاتر!
بوی اندوه میداد آن خیابان. بوی مرگ و بوی ماتم. سالها بود که گذرش به آن خیابان نیفتاده بود و حالا مهمان همان خیابان و همان کوچه به وقت عزا بود. پا در خانۀ ممنوعۀ پدری نگذاشته بود؛ اما هوای همان خیابان را نفس میکشید و ریهاش مملو از نفسهای همان کوچه میگشت.
نگاه ماهرخ و محمود سمت یکدیگر چرخید و روی چهرۀ مهیار فرود آمد. چهرهای عبوس که آن موهای بلند رها روی شاÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1یه چیزی رو متوجه نشدم،کسری زنگ زده سوییچ ماشین رومیخواسته؟برای چی؟اگه کسری نبوده کی بوده که ماهرخ فک کنه کسری ست؟مگه صداشونمیشناخته
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
داستان پیش بره متوجه میشید
۲ سال پیشفاطی
1😭.آق داداش پیاده شو باهم بریم..بشین بینیم حال نداریم
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
😁❤️
۲ سال پیشAa
1عالی👏👏🙏🌸
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0هعی زندگی 💔