بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و بیست و ششم :
با نوک ناخنش به امیرطاها زد و پراندش:
-صداقت زیاد حماقته طاها خان. منم دلم میخواد اون پستفطرتو پاره کنم اما به شکایت و شکایتکشی بیفته محکوم میشم.
شیدانه در کمال بیرحمی حرف میزد اما حقیقت را عیان گفت تا کاملا دل بِکَند. از لای دندانهایش خروشید:
-چرا نزاشتی برم سراغ باشو؟!
-چون غلط بود تصمیمت. احساسی بود. تو چطوری میخواستی اونهمه ساعت عتیقه رو برگردونی؟ با سو
لطفا صبر کنید...
