بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و چهل :
نگاهی به دو طرف صورتش انداخت و بِراش را روی میز آرایش گذاشت. سمت کمد رفت و پالتویش را بیرون کشید. امیرطاها را که آماده مقابل آئینه دید، کتش را برداشت و جلو رفت. درست پشت سر او ایستاد و پرسید:
-الان با چی بریم؟
ادکلن را روی میز آرایش گذاشت و سمت شیدانه برگشت. حرفش با دیدن چشمان او، خصوصا لبهایش توی دهانش ماسید. کت و پالتو را از دستش گرفت و روی تخت انداخت. توی صورت شیدانه رفت و پرسید:<

لطفا صبر کنید...

فخری
1ممنونم بابت رمان خوبت الهه جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹