پارت دویست و چهل :

نگاهی به دو طرف صورتش انداخت و بِراش را روی میز آرایش گذاشت. سمت کمد رفت و پالتویش را بیرون کشید. امیرطاها را که آماده مقابل آئینه دید، کتش را برداشت و جلو رفت. درست پشت سر او ایستاد و پرسید:
-الان با چی بریم؟
ادکلن را روی میز آرایش گذاشت و سمت شیدانه برگشت. حرفش با دیدن چشمان او، خصوصا لب‌هایش توی دهانش ماسید. کت و پالتو را از دستش گرفت و روی تخت انداخت. توی صورت شیدانه رفت و پرسید:<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    ممنونم بابت رمان خوبت الهه جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی صمیمانه اتون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️