بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و بیست و نهم :
توی دست و پای هم پیچیدند و سر و صدایشان راه افتاد. عاقبت عشق بود که نرم شد بینشان! اندازهی ۹ ماه دوری، از هم طلبکار بودند. کدامیک مقصر بود در افتادن آن فاصله، ترازویی برایش نبود تا میزانش کنند. آنقدر با هم سروکله زدند که دیگر نایی برای بیرون رفتن نداشتند. داشتند هم ترجیح دادند آن شب را در سکوت سوئیت کنار هم لم بدهند و با یکدیگر از حرفهایی بگویند که عاشقش بودند و آن حس را بینشان پررنگâ
لطفا صبر کنید...
