پارت دویست و بیست و سوم :



سرگرم بازی با شهیاد بود که صدای موتورش توی حیاط پیچید. حتی دلش برای دیدن هوندای ۲۰۰۰ با سیلندر سیاهش هم تنگ شده بود. شهیاد را بالا انداخت، بلند شد و توی هوا گرفتش. بچه آنقدر ذوق کرد که به کَت و کول امیرطاها می‌زد تا کارش را تکرار کند. بوسه‌ای روی لُپ کودک نشاند، محکم به خود چسباندش و بیرون رفت. شهبد در حال پارک کردن موتور بود.‌ بالای ایوان ایستاد و نگاهش کرد. از دیدن شکم شهبد که بز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    شیداست دیگه،با این هوش واعتمادبنفس که داره تو هیچ کاری کم نمیاره 🤩

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️