پارت دویست و بیست و پنجم :

تنگ غروب بود. خورشید کم‌کم داشت خودش را پشت ابر می‌کشید. رنگِ تندِ نارنجی‌اش روی آب افتاده بود و دلبری می‌کرد. آب دریا نیز آرام به ساحل می‌زد و ماسه‌ها را رج به رج روی هم می‌نشاند. نسیم با موهایش بازی می‌کرد. زمانه نیز با دلش! آهِ نکشیده توی سینه‌اش ماند. نمی‌خواست همسفرش را مکدر کند. به همه قول داده بود از آن سفر که برمی‌گردد، خودش را بازسازی کند تا زندگی از سر گیرد. اما هر چه می‌کردØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    خانم محمدی عزیز خسته نباشی قلمت مانا ممنون از رمان خوبت عالیه حرف نداره ❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنوم از محبتتون عزیزم. خیلی خوشحالم که رمان رو دوست دارید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️