بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و بیست و پنجم :
تنگ غروب بود. خورشید کمکم داشت خودش را پشت ابر میکشید. رنگِ تندِ نارنجیاش روی آب افتاده بود و دلبری میکرد. آب دریا نیز آرام به ساحل میزد و ماسهها را رج به رج روی هم مینشاند. نسیم با موهایش بازی میکرد. زمانه نیز با دلش! آهِ نکشیده توی سینهاش ماند. نمیخواست همسفرش را مکدر کند. به همه قول داده بود از آن سفر که برمیگردد، خودش را بازسازی کند تا زندگی از سر گیرد. اما هر چه میکردØ

لطفا صبر کنید...

فخری
1خانم محمدی عزیز خسته نباشی قلمت مانا ممنون از رمان خوبت عالیه حرف نداره ❤❤🌹🌹