بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و سی و چهارم :
از در هتل که بیرون زدند خانوادهی صولت به بدرقهشان آمدند. دلش هُرهُر میکرد بفهمد کارتی که آقای صولت دست امیرطاها داد، چیست. اما مقابل خانوادهی صولت نمیتوانست کاری کند. توی ماشین که نشستند و با تکان دستهای میزبان دور شدند، سمت امیرطاها چرخید:
-ببینمش!
نیمنگاهی به شیدانه انداخت:
-چیو؟
دست در جیب پیراهن امیرطاها کرد و هر چه بود، بیرون کشید. از بالای دست شیدانه جلÙ
لطفا صبر کنید...
