بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و بیست و یک :
فصل۱۶
وضو گرفت و وارد سالن شد. در همانحال هم ذکر میگفت. از توی آینه متوجهی معصومه شد. چادر سرش کرده بود و داشت سمت در خروجی میرفت:
-کجا انشالله صلات ظهر؟
-نون نداریم. زود میام.
صدای در را که شنید، خم شد و چادرش را برداشت. نماز و ادعیهی ظهرش را که خواند، ایستاد و قامت بست برای فرضیهی عصر. طبق عادت چشمش را بست و نیتش را گفت. پلک که گشود، چشمش بیهوا توی آیÙ

لطفا صبر کنید...

فخری
1سلام خانم الهه عزیز واقعا عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤