پارت دویست و بیست و یک :

فصل۱۶



وضو گرفت و وارد سالن شد. در همان‌حال هم ذکر می‌گفت. از توی آینه متوجه‌ی معصومه شد. چادر سرش کرده بود و داشت سمت در خروجی می‌رفت:
-کجا انشالله صلات ظهر؟
-نون نداریم. زود میام.
صدای در را که شنید، خم شد و چادرش را برداشت. نماز و ادعیه‌ی ظهرش را که خواند، ایستاد و قامت بست برای فرضیه‌ی عصر‌. طبق عادت چشمش را بست و نیتش را گفت. پلک که گشود، چشمش بی‌هوا توی آیÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    سلام خانم الهه عزیز واقعا عالیه خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم از محبتتون و همراهی‌تون. خیلی خوشحالم که راضی هستید❤️🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️