لیست کلیه پارتهای رمان به دنبال شارلو : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 150
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 1
آنها همیشه میشنیدند که دیگران تعریف میکنند: «شارلو تا ابد در امنیت است...چقدر سرزمین خوبی است...هیچ شیطانی نمیتواند نزدیکش شود...هیچ سایهای در آن قدرت پایداری ندارد...خوش به حالِ اهالیاش.» اما زمانی که طوفان سرد سایهها وزیدن گرفت و آن همه آرزوهای درخشان و زیبا را تکهتکه کرد، خوشبختی و شا...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 2
بن روی صندلی ساخته شده از چوب نشسته بود. جمعیتی که اطراف بودند، سرخوشی و نشاط خاصی داشتند. میدان را آذین بسته و در حال سرودخوانی، همه را تشویق به خوردن میوههای شاهانهای که توسط افراد مسئولشان پخش میشد، میکردند. گروه کُرخوان رسید و پس از آن جوانک سیاهپوست از بالای سِن پایین آمد. بهتر هم بود ...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 3
گروه کُرخوانی کارش را انجام میداد و صدایشان بر اساس طرح فراز و فرودی که بهشان آموخته بودند، بالا و پایین میشد. تمام کوتولهها همراهشان آواز میخواندند. عدهای همخوانی میکردند و عدهای به رقص و پایکوبی مشغول بودند. در آن بین همان جوانک سیاهپوست هم دیده میشد. گوشهای نشسته بود و طبل بزرگش را ...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 4
به نظر او مارتین به اندازهی کافی عاقل شده بود و آمادگیاش را در او میدید. یادش است اسقف پیر سال پیش در مراسم حضور نداشت. برای کاری به خارج از شارلو رفته بود و به علت بند آمدن راههای منتهی به شارلو، نتوانسته بود به موقع خودش را برساند. آنسال مردم خیلی از غیاب اسقف ناراحت بودند؛ مخصوصاً پدرش بن...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 5
- خب...راستش من یهکمی هیجانزدهام. نمیدونم باید چجوری احساسی که دارم رو بگم. من همهی سعیام رو میکنم که لایق این مقام باشم. تمام شدنِ صحبت او باعث به وجود آمدنِ فوجی به ظاهر پُر سر و صداتر از دفعات قبل شد. همان لحظه گویی چیزی عجیب اتفاق افتاد. به یکباره تمامِ استدلالهایی که برای خودش چیده...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 6
کنارش ایستاد و بدون هیچ حرف دیگری منتظر نفر بعدی شدند. بانگ فریاد و شادی هنوز قطع نشده بود و احتمالاً کسانی که داوطلب شده بودند، در تب و تاب پیچیدهای دست و پا میزدند. آفتاب هنوز مانند یک گوی بلورین بزرگ، وسط آسمان به انتظار نشسته بود. مارتین عرق پیشانیاش را پاک کرد و پس از نگاهی گذرا به دختری...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 7
اتفاقاتی که باعث شدند مارتین کمی از دلهرهاش فاصله بگیرد، تمام شد. همه چیز برای روبرو شدن با حقیقت و پی بردن به رازی سر به مُهر، محیا بود. حرفهایی که او از ساحره شنیده بود، ترس به جانش میانداخت. ساعت چوبی شماطهداری را که یکی از دست سازههای پدرش بود را بالای دیوار اتاقش نگاه کرد. عقربههایش با...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 8
فصل دوم «خارجِ قبیله» بن چند دسته از برگههای نسخهی خطی نویس را در دستش گرفت. چندبار زیر و رویشان کرد اما نتوانست آن چیزی که مد نظرش بود را پیدا کند. کلافه و سردرگم روی میز ساعت سازی رهایشان کرد. چیزی برای فکر کردن وجود نداشت. در صحبت امروزش با اسقف به نتایج جدیدی رسیده بود. مارتین به اندازه...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 9
مارتین کلافه و سردرگم در سکوت شب، از کوچههای شارلو عبور میکرد و هر لحظه نگرانتر میشد. فراسوی باورهایش چیزی بود که اگر به آن فکر میکرد، مغزش از هم متلاشی میشد. ای کاش میدانست چیزی حتی وحشتناکتر قرار است اتفاق بیفتد. اتفاقی دهشتناک برای شارلویی که همیشه غرق در شور و نشاط بوده است و پُر از ح...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 10
چهرهی عصبی مرد هنوز به همان شکل باقی مانده بود و پس از آن که مارتین چراغ قوه را از دستش گرفت، رویش را برگرداند تا داخل برود. مارتین در حالی که داشت آخرین تلاشهایش را میکرد، فریادی سر داد: - من براتون جبران میکنم. باور نمیکنید؟! من مارتین هستم. کسی که سرگروه شده تا جشن تولد رو برگزار کنه! لط...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 11
مشتهایش را به در خانه کوبید. ترسیده بود. خواستار آن بود که هر چه سریعتر ساحره سر برسد و در را به رویش باز کند. او از دست این صداها، به یک جای امن نیاز داشت. خبری از ساحره نبود. مارتین آنچنان با دستش ضربهای به در کوباند که در باز شد و او بدون آنکه فکر کند در آن سمت در چه چیزی انتظارش را میکش...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 12
به سمت در رفت و نور چراغ قوه را روی تنهی چوبیاش گرفت. اندک نوری که در را روشن کرد، شیارهای خزه بستهی رویش را بدونِ هیچ ترمیمی نشان میداد. چه به این کلبه در یک شبانه روز گذشته بود؟! تصمیم گرفت به جای خزه بسته دست نکشد؛ گویی از چیزی ترس داشت. فقط امیدوار بود ساحره زنده باشد تا بتواند فردا دوبار...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 13
عرق غلطانی بر روی پیشانیاش تاب میخورد. آنها هنوز هم دنبالش بودند. چند موجود وحشی که چیزی از ماهیت آنها سر در نمیآورد، او را دنبال میکردند. اطرافش پر از خانههای متروکه و نیمه ساخت بود. اینجا شارلو نبود... .در کدام برهوت گیر افتاده بود که تمامی نداشت؟! هر چه میرفت جلوتر، وضعیت خانهها و مر...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 14
الکس برای چندمینبار آهی کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد. پارچهای که همیشه آن را روی سرش میبست هم نمناک شده بود. دستش را به آن گرفت تا کمی درد سرش کاهش یابد. گفت: - اتفاقاً فکر خودمم همینه. طبیعیه که کسی داخل شرایط من قرار بگیره و حالش عادی نباشه. صدای تایید تام را از آشپزخانه شنید و لبخن...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 15
تام تا دم در او را بدرقه کرد. الکس حین آماده شدن و رد شدن از سه اتاق، تمام آن حرفها را زده بود. به در که رسید، دوباره نگاهی به ظلمات کرد. از آنجایی که تنها جراغ قوهشان را به مارتین داده بودند، ناچار بود در تاریکی راهش را پیدا کند. اگر موفق میشد خودش را به مارتین برساند، شرایط بهتر میشد و تشخ...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 16
از سیاهی فرار میکرد. از هر چه در تاریکی قرار بود اتفاق بیفتد، میگریخت. او از هر چه در تاریکی وجود داشت متنفر بود. وقتی چشمانش را باز کرد، امیدوار بود هر چه هم که قرار بود ببیند تاریکی نباشد. دلش میخواست تمام این چیزها تنها یک خواب وحشتناک باشد. خوابی که حالا دیگر وجود نداشته باشد. خوابی که ناب...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 17
کمی که نگاه کرد، گفت: - اون...ساحره...از اینجا رفته بود؟! شتابهای قدم الکس او را از حالت گیجی بیرون کشید. تا سرش را به عقب برگرداند، الکس را بالای سرش دید. نزدیک بود به او حملهور شود. انگار از دستش خیلی کفری شده بود. تا نگاه او را دید، غرید: - ساحره دیگه کیه؟! چی میگی؟ تو اینجا گیر افتاد...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 18
- من...من اومده بودم اینجا که ساحره رو ببینم. دنبال جواب سوالهام بودم. خشخش علفهای پلاسیده که زیرپای الکس شروع به کج و معوج شدن کرده بودند، شنیده شد. به سمت مارتین قدم زد و کنارش که رسید، دست پرقدرتش روی شانهی پسرک جا خوش کرد. مارتین با التماس نگاهش میکرد. گویی اصرار بر آن داشت که حرفهایش...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 19
در حالی که چراغ قوه لابهلای انگشتان کشیدهاش این سمت و آن سمت میشد، قدمهایش رو به سنگینی رفتند. دلش میخواست زودتر تکلیف همه چیز روشن شود تا بتواند بهتر تصمیم بگیرد. الکس با آن هیکل قوی کنارش خیلی شق و رق پیش میآمد. حدود ربع ساعت بود که از کلبه به سمت قبیله حرکت کرده بودند. دیگر شب سیاه داشت ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 20
*** از این کوله پشتی سنگین و وارفته متنفر بود. هر وقت آن را روی پشتش میانداخت، تا مسیر تمام میشد به سر تا پای خودش بد و بیراه میگفت که قبول کرده آن را بیاورد؛ هر چند چارهای جز این هم نداشت. لوازمی از جمله قوطیهای رنگ مرکب نقاشی که معمولاً برای طراحی روی دیوار بهکار میرفت، همیشه درون جیبه...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
