لیست کلیه پارتهای رمان به دنبال شارلو : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 165
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 141
فصل پانزدهم: سارق ناجی مارکوس همیشه سفر به سرزمینهای شمالی و آبوهوای بکر جلگههای سبز را دوست داشت. چیزی در مه صبحگاهی آن دیار، در بوی بارانخوردهی خاک و نسیم نمدار جنگلها، روحش را تازه میکرد. بیشتر اوقات با خانواده سفر میکرد؛ لحظههایی که صدای خندهی بچهها با آوای پرندگان میآمیخت و مسی...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 142
مارکوس آخرین لقمهاش را با بیمیلی فرو داد. مزهی شور و سوختگی گوشت روی زبانش مانده بود؛ آشپز آن شب ظاهراً نه حوصله داشت و نه رحم. صاحب رستوران ؛ همان زن که پشت دخل ایستاده بود و زیر نور زرد شومینهی کنار دیوار سایهای خشمگین بر گونههایش افتاده بود ، خودش برایش غذا را آورده بود، بیآنکه کلامی ب...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 143
مارکوس، با چشمانی که در نور لرزان شمع میدرخشید، به خنجر خیره شد. خطوط حکاکی شده روی تیغهی آن، طرحی باستانی و گمشده را در ذهن او زنده میکرد؛ نقشی از ستارگان و صور فلکی که گویی رازهای کیهان را در خود داشت. این خنجر، نه یک سلاح معمولی، بلکه کلیدی بود به دنیایی فراموش شده، و او بیشک آن را پیش از ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 144
مارکوس میدانست که این خنجر را کجا دیده است. تصویری محو اما آشنا در ذهنش جان گرفته بود؛ تصویری از صفحهای زرد و شکننده در کتابی قدیمی که بوی گرد و غبار و راز میداد. حالا به یاد آورده بود. او نقاشی این خنجر را در همان کتاب دیده بود؛ کتابی قطور با جلد چرمی ترکخورده که در کتابخانهی متروک صومعهای...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 145
بیآنکه حتی به کیسهی کوچک وسایلش گوشهی اتاق نگاه کند، در را گشود. لولاهای زنگزده با نالهای خفه اعتراض کردند. مارکوس با گامهایی تند از راهرو گذشت؛ سایهاش کشیده و شکسته بر دیوارهای نمور میدوید. پلههای چوبی زیر پایش تقتق میکردند، اما او مکث نکرد. هرچه بود، وقتش رسیده بود. به طبقهی پایین ک...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 146
*** نگاهی دیگر به تابلوی قدیمی انداخت. روی تختهی چوبیِ فرسودهای که از باران و آفتاب رنگ باخته بود، هنوز هم به زحمت میشد واژههای کمرنگ و ترکخورده را خواند؛ واژههایی که زمانی با غرور نام آن مکان را به رهگذران معرفی میکردند: «مسافرخانهی آلدرون». چوب، از بس کهنه و پوسیده بود، زیر باد شبان...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 147
مایا هم همان سمت را نگاه کرد. از میان سایهها، مردی را دید که با عجله و آشفتگی از ساختمان مهمانخانه بیرون آمد. قدمهایش تند و نامنظم بود؛ سرش را مدام به اطراف میچرخاند، انگار میخواست مطمئن شود کسی او را ندیده است. به نظر هم میرسید چیزی را زیر لباسش پنهان کرده است. بعد بیآنکه لحظهای درنگ کند...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 148
*** مارتین کلید سرد و زنگزده را میان انگشتانش چرخاند و لحظهای مکث کرد. صدای باد در راهروی چوبی و پوسیدهی مهمانخانه میپیچید و شعلهی لرزان فانوس، سایهی او و الکس را روی دیوارها میکشید؛ سایههایی کشیده و ناآرام که انگار خودشان نیز از رسیدن به آنجا پشیمان بودند. اما چیزی که ذهنش را رها نمیکرد...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 149
مارتین هنوز هم نمیتوانست آنچه را شنیده بود باور کند. احساس میکرد کلمات کریستی مثل تکههای یخ در ذهنش فرو رفتهاند و هرچه بیشتر به آنها فکر میکند، سردتر و سنگینتر میشوند. آب دهانش را با سختی قورت داد. گلویش خشک شده بود. نگاهش میان صورتهای آشفتهی اطرافش میچرخید؛ میان الکس، سیروس، تامپر و ک...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 150
*** شب به آرامی روی سرزمین گسترده شده بود. نه آن شبهای معمولی که فقط تاریکی را با خود میآورند؛ بلکه شبی سنگین، طولانی و مرموز که انگار هرچه بیشتر پیش میرفت، جهان را بیشتر در خودش فرو میبرد. ماه پشت لایههای نازکی از ابرها پنهان و دوباره آشکار میشد و نور کمجانش مانند پارچهای نقرهای روی شاخ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 151
مایا لحظهای ایستاد. صدای قدمهای مرد دیگر به سختی شنیده میشد. او آنقدر فاصله را حفظ کرده بود که اگر غریبه ناگهان برمیگشت، تنها چیزی که میدید تاریکی آن جنگل عجیب بود. باد آرام میان شاخهها میپیچید. برگهای سرخ و بنفش با هر وزش، به نرمی روی هم میلغزیدند و صدایی ایجاد میکردند که بیشتر به نجو...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 152
*** سکوت سنگینی که بعد از شنیدن آخرین جملهی کریستی روی اتاق افتاده بود، به اندازهای طولانی شده بود که مارتین کمکم احساس میکرد صدای نفس کشیدن تکتک افراد حاضر در اتاق را میشنود و حتی صدای ضعیف شعلهی چراغی را که در گوشهای از سالن میسوخت، از میان آن همه سکوت تشخیص میدهد. هیچکس نمیدانست چه...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 153
مارتین اما بیشتر از آنکه دنبال وسیلهای مشخص باشد، به دنبال چیزی بود که بتواند آن حس ناخوشایند درونش را توضیح دهد، زیرا از لحظهای که کریستی گفته بود مایا با خنجر فرار کرده، ذهنش مدام به همان شب برمیگشت؛ امشب که مردی ناشناس و ناخوانده وارد مسافرخانه شده بود و هیچکدامشان آن زمان اهمیت چندانی به ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 154
همان لحظه بود که چشمش به چیزی افتاد که باعث شد برای چند ثانیه نفسش را حبس کند. پیهسوز سوم... . نمیدانست چرا اما گویی خاطرات عجیب و غریبی همزمان با یادآوردی خاطرات کلبهی ساحره در ذهنش اوج میگرفتند که اصلا ارتباطشان با هم را درک نمیکرد اما این یکی در اتاق پیرمرد بود. مارتین آهسته پرسید: ـ شما...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 155
هوا هنوز سنگین و تاریک بود و هیچکدامشان نمیدانستند دقیقاً چه مدت از رفتن مایا گذشته است، اما یک چیز را همه به خوبی میدانستند؛ اگر قرار بود به دنبال او بروند، دیگر حتی چند دقیقه معطلی هم میتوانست فاصلهای را که میانشان افتاده بود بیشتر کند و پیدا کردن رد خنجر اتحاد را سختتر از چیزی کند که همی...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 156
ـ این استراحته؟ به صندلی کجشده نگاه کرد. ـ این چی؟ اینم استراحته؟ چشمش به یکی از پتوهای روی زمین افتاد. ـ اون یکی دیگه چیه؟ الکس خیلی جدی گفت: ـ استراحت پیشرفته. تامپر سرش را پایین انداخت تا خندهاش دیده نشود. زن سگرمههایش کاملا در هم فرو رفته بود و در حالی که سعی داشت صدایش بلندتر و کلفت.تر به...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 157
فصل شانزدهم «جنگل عصیان» در حاشیهی سرزمین یاکها، جایی بسیار دورتر از آخرین روستاهایی که چراغ خانههایشان شبها همچون نقطههایی کوچک در میان دشتهای تاریک دیده میشد، جنگلی گسترده و کهن وجود داشت که مردم سالها بود از نزدیک شدن به آن خودداری میکردند؛ جنگلی که در میان نقشههای قدیمی با نامی متف...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 158
البته هیچکس نمیدانست داستان جنگل عصیان تا چه اندازه حقیقت دارد، زیرا کسانی که تلاش کرده بودند برای پیدا کردن پاسخ وارد عمیقترین بخشهای جنگل شوند، معمولاً پیش از آنکه بتوانند چیزی پیدا کنند ناپدید شده بودند و همین مسئله باعث شده بود افسانهها نسل به نسل ترسناکتر شوند، تا جایی که حتی کسانی که ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 159
*** مایا دیگر نمیدانست چند ساعت است که میان درختان آن جنگل قدم برمیدارد؛ زیرا تاریکی شب چنان آرام و بیرحمانه روی جنگل گسترده شده بود که تشخیص گذر زمان را غیرممکن میکرد و تنها چیزی که به او اجازه میداد بفهمد هنوز در مسیر درست حرکت میکند، سایهی مرد ناشناسی بود که گاهی چند ده متر جلوتر میان ت...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 160
زمین زیر پای مایا لرزید. پس از همان اول هم که آن لرزش را احساس کرده بود، اشتباه نمیکرد. واقعا اتفاق افتاده بود... . این چه نیرویی بود که... . آن لرزش ابتدا آنقدر ضعیف بود که او تصور کرد خسته است و تعادلش را از دست داده، اما چند ثانیه بعد خاک زیر کفشهایش دوباره لرزید و این بار صدای عمیقی از زیر...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
