لیست کلیه پارتهای رمان به دنبال شارلو : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 61
مارتین مانند مزهی شربتی که ناگهان ماسیده باشد، با تعجب به الکس و چهرهی مرموزی که پیدا کرده بود، چشم دوخت. طوری غیر منتظره حرف را بر زبان آورده بود که مارتین شک داشت درست شنیده باشد. با چشمان برآمدهای که حاکی از شگفتیاش بود، گفت: - چی؟! منظورت چیه؟! الکس غرولندکنان صدایی شبیه شیحهی اسب از خ...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 62
مایا بیتوجه به حرافیهای دوست جدید آهی کشید و سپس آرامآرام راهش را بهسمت جایی که الکس و مارتین استراحت میکردند، کشید. دلش میخواست بدون آنکه سیریوس برنجد خودش را زیر درخت برساند. هوا به قدری غرق در تابش نور فروزان خورشید ظهر شده بود که او مجبور شده بود چند پیچ قبل از رسیدن به این منطقه، کلا...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 63
آرتور ابرویی بالا انداخت و سپس با اشارهی دست گفت که ملازم مرخص شود. این همه سال در این قبیله بود و هنوز کسی متوجه نشده بود ذهنِ لجباز آرتور جز صحبتهای کوتاه خودش، سخن هیچکس دیگری را برنمیتابد. ملازم که مرخص شد، روی صندلی راحتی لم داد. درون اتاقی قرار داشت که دیوارهایش سرخ فام بودند. از داخل ف...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 64
آرتور سعی کرد افکار مغشوش را سازماندهی کند اما هر چه کرد، نتوانست. آنقدر سرنخها و راههای مختلف درون ذهنش چرخ میخوردند که نمیدانست باید چهکار کند. سیریوس از همان ابتدا نیز چنین قصدی داشت. او میخواست مسمومش کند. همان خوب که به او اعتماد نکرد. در دل به خود آفرین میگفت و به تقدیر از اندیشهی ...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 65
آرتور گوشش را بیشتر از آن تیز کرد و به سخنانی که از بیرون میآمد گوش سپرد. گویی اطلاعاتشان خیلی بیش از آن چیزی بود که او میدانست. - ارباب آرتور حسابی خوش شانس هستن! - بله! بله! همهی ما خوشبختیم. ما در این قبیله زندگی عالی داریم. - کسی که جون ارباب رو نشون داده خیلی آدم خوبی بهنظر میاد. خی...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 66
*** در حالی که با لودگی جواب سرباز را میداد، وزنش را انداخت روی یک بشکهی تو خالی. بشکه از شدت وزن نه چندان زیادش، به عقب هُل داده شد و چوبهای کنارهاش تکهتکه شد. با نگاه عمیقی به خرابکاریاش نگاه کرد و سپس با نیشخندی سرسام آور، بهسمت سرباز ارشد سر برگرداند. سرباز دیگر از دست کارهای این بی...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 67
- من میخوام به قبیلهی یاک کمک کنم. میتونم در عرض چند ماه، کاری کنم که دیگه برای سرپا نگه داشتنِ قبیله، محتاج شارلو نباشیم. آرتور برای نخستین بار پس از ورود سیریوس، کمی قد و قوارهی او را برانداز کرد. آیا او میدانست باید از چه کلماتی مقابل او استفاده کند یا اینکه بهراستی همچین قصدی داشت؟! شر...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 68
*** به محضِ در آوردن آن لباسهای چرمی عرقدار و متعفن، بوی موش آتیشی لبخند رضایت را روی لبهایش نشاند. از داخلِ اتاقک پارچهای که جلوی سایهبان عظیم بنا کرده بودند، بیرون آمد و دست به کمر، مک را در حال گرداندن سیخهای کباب تازه نگاه کرد. گفت: - خسته نباشی. بوی موش هم دیوونم میکنه! مک با لبخند...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 69
به مجرد استراحت نصفه و نیمهاش از جایش بلند شد و بهسمت پلکان سنگی رفت. از پایینِ پلکان و محلِ دنجِ کوهپایه تا جایی که آنها سازه میساختند، مسیرِ شیب مانندی ادامه پیدا میکرد. مسیری که سیریوس را در نگاه اول یاد خاطرات دوران کودکیاش انداخت. یادبودهایی که در مخیلهاش گنجانده شده و بهندرت سر به ک...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 70
سیریوس بهزحمت بزاق دهانش را فرو فرستاد. لبانش را با زبان خیس کرد. نمیدانست چند مدت از رفتنِ آن شیادها میگذشت اما مطمئن بود این دو نفر که داشتند در فاصلهی کمی از بلوک صحبت میکردند، آن دو سارق نبودند. احتمالاً نیز از وجود او اطلاعی نداشتند و نمیدانستند کسی دارد گفتههایشان را میشنود. با دقت ...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 71
نزدیک اقامتگاه نیز همه چیز همان حال و هوای سابق را داشت. عدهای داد و قال راه نینداخته بودند و حتی هیچ نیروی امنیتی در رفت و آمد نبود. حال دیگر کسانی که مسئول مراقبت از در اصلی اقامتگاه بودند، توجهشان به سوی او جلب شده بود. طوری نگاهش کردند که گویی منتظر بودند او بگوید آنجا چه میخواهد. این شاید ...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 72
به پیروی از حسی درونی به سمت میزهای در هم چیده شدهای رفت که به موازی یک بخاری قرار داشتند. روی میز چندین قوطی به چشم میخورد. در تمامشان با مشمباهایی مسدود شده بود و سپس دری فلزی روی هر کدام تعبیه شده بود. احتمالاً محتوای قوطیها پودر بود و برای جلوگیری از پراکنده شدنشان اینکار را انجام داده ب...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 73
نمیدانست چه چیزی خوب است؛ یورش بُردن بهسمت اتاقی که احتمالاً آرتور در آن حضور داشت یا منتظر ماندن. در نهایت نیز راه اول را برگزید. آرتور هر چه هم که بود، وجدانش اجازه نمیداد اینطور شاهد مرگش باشد. سرش را کمی از خم دیوار فاصله داد و در حالی که به در نیمهبازِ اتاق زل زده بود، متوجه شد آن شخص د...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 74
بدون آنکه اعتراضی کند، پس از چربزبانیهای فراوان آرتور دنبالش بهراه افتاد. حاضرین هیچ یک از جایشان تکان نخوردند جز همان دو ملازمی که کنار در دو لنگهی آهنین ایستاده بودند و منتظر بودند تا برای ورودشان در را بگشایند. لباسهای زرد رنگ داشتند که با رگههایی از طلا تزئین شده بود. راست میگفتند. قب...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 75
سرباز از زود شمشیر کشیدن ممانعت ورزید. گویی قصد داشت قبل از رسیدن به مقصود شومش، با قربانی کمی بازی کند. بیش از هر چیزی در آن زمان قدرت مایوسکنندهی کلمات بود. ناامیدی همانطور بیصبر ساطع میشد و از ذهن متلاطمش میتراوید: - روزی که اومدی اینجا، ارباب آرتور بهت پشت کرده بود. گفته بود از اینج...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 76
برای لحظهای فکر کرد عقلش از کار افتاده و قدرت سازماندهی اتفاقات اطرافش را ندارد. اما خوب که دقت کرد، دید اشتباه نمیکند. او بهراستی آرتور بود! اما چطور ممکن بود؟! جوی غالب شده به حال و روزش، طوری متشنجگونه آزارش میداد که هنوز هم نمیتوانست به آنچه که میدید، جامهی عمل بپوشاند. باز نگاهش به آ...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 77
لبش را با زبانش تر کرد. منتظر جواب مانده بود که آرتور دستی به شانهاش زد: - خب...خودت چی فکر میکنی؟! سیریوس هنوز هم ترس داشت از ابراز آن چیزی که درون ذهنش وول میخورد. دلش نمیخواست چیزی بگوید و بعد آن چیز درست نباشد. اما جنازههایی محبوس درون تنهای سنگی هنوز هم که هنوز بود، کابوس شبانهاش بو...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 78
پیشگو از روی آن حروفِ عجیب آیندهی شخص را میگفت. خوب یادش بود با هر کلمهای که از دهانش خارج میشد، چشمانِ مردم را از فرط حیرت نیز بیشتر باز میکرد. حال بهنظرش رسیده بود که آرتور هم به همان منوال دارد آینده خوانی میکند. منتها بدونِ ریختن آب روی دست و وجودِ کارتکهای عجیب. از پلکانی نه چندان...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 79
با خونسردی آبی که درون دهانش جمع شده بود، فرو خورد. زن همچنان با چهرهای گیرا به او خیره شده بود. برای چند دقیقهای از بهت و حیرت چیزی به زبان نیاوردند اما بالاخره زن سکوت را شکست و گفت: - خوبه که منو شناختی...گفته بودن یهکم دیر متوجه مسائل میشی! سیریوس لب گزید. نمیتوانست آن حجم از گستاخی را...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 80
مدتی بعد وقتی سیریوس به خودش آمد، داشت جلوی تمامی نگهبانان به سمت اتاق شخصی آرتور حرکت میکرد. افکار درونش با یکدیگر در کشمکش بودند که نمیدانست عقل سلیم میگوید به کدام یک بها دهد. از بین راهروهای تو در تو گذشتند. چیزی درون همه جا تغییر کرده بود. سربازها که گویی محتاطانهتر رفتار میکردند، نیزه ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
