پارت هفده :

کمی که نگاه کرد، گفت:
- اون...ساحره.‌‌..از این‌جا رفته بود؟!
شتاب‌های قدم الکس او را از حالت گیجی بیرون کشید. تا سرش را به عقب برگرداند، الکس را بالای سرش دید. نزدیک بود به او حمله‌ور شود. انگار از دستش خیلی کفری شده بود. تا نگاه او را دید، غرید:
- ساحره دیگه کیه؟! چی میگی؟ تو این‌جا گیر افتاده بودی و هیچ‌کس دیگه‌ای جز تو اون‌جا نبود. می‌فهمی؟!
- الکس دارم میگم. من دیشب اومده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    1

    نایسسس فک کنم رابطه شون خوب یشه کم کم👍🏻

    ۲ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشتون اومده⁦(⁠。⁠ŏ⁠﹏⁠ŏ⁠)⁩

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️