پارت نوزده :

در حالی که چراغ قوه لابه‌لای انگشتان کشیده‌اش این سمت و آن سمت می‌شد، قدم‌هایش رو به سنگینی رفتند. دلش می‌خواست زودتر تکلیف همه چیز روشن شود تا بتواند بهتر تصمیم بگیرد. الکس با آن هیکل قوی کنارش خیلی شق و رق پیش می‌آمد. حدود ربع ساعت بود که از کلبه به سمت قبیله حرکت کرده بودند. دیگر شب سیاه داشت به صبح نزدیک می‌شد و نور چراغ قوه فایده‌ای نداشت. در آن هوای گرگ و میش همه چیز پیدا بود. دیگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    1

    خیلی باحاله و داره معمایی جالب ترم میشه

    ۲ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    با تشکر از همراهی ⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩داریم کم کم به جاهای جذاب میرسیم⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

    ۲ سال پیش
  • شیدا

    0

    چقد بن نگران شده نایس پارت

    ۲ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    کامنت طلایی خواننده⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️