به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت نوزده :
در حالی که چراغ قوه لابهلای انگشتان کشیدهاش این سمت و آن سمت میشد، قدمهایش رو به سنگینی رفتند. دلش میخواست زودتر تکلیف همه چیز روشن شود تا بتواند بهتر تصمیم بگیرد. الکس با آن هیکل قوی کنارش خیلی شق و رق پیش میآمد. حدود ربع ساعت بود که از کلبه به سمت قبیله حرکت کرده بودند. دیگر شب سیاه داشت به صبح نزدیک میشد و نور چراغ قوه فایدهای نداشت. در آن هوای گرگ و میش همه چیز پیدا بود. دیگ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ندا
1خیلی باحاله و داره معمایی جالب ترم میشه