لیست کلیه پارتهای رمان به دنبال شارلو : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 41
*** مارتین کنار دیوار تکیه داده بود و درون تقلاهای ناتمام ذهنش قدم میزد. از وقتی متوجه شده بود دقیقاً چه اتفاقی افتاده است، بیشتر حسرت میخورد. ای کاش حرفهای ساحره را جدی میگرفت و سر خود عمل نکرده بود. او باید با پدرش همه چیز را در میان میگذاشت. حتی اسقف هم میتوانست با حرفهایش از چیزهایی ...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 42
مارتین صادقانه جلوی صندلی سیریوس زانو زد. درونِ دلش آشوبی پا میگرفت اما سعی کرد لحنش مناسب باشد. همیشه پدرش وقتی با این لحن حرف میزد، مشتریهای بیشتری جذبش میشدند و از کارش تعریف میکردند. حتی کمتر دست به بازخواستش میزدند. در چشمان نیمه وحشی سیریوس که حالا کمی به تاریکیِ درون خانه خو کرده ب...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 43
فصل ششم گلادیاتورِ راهگشا - من از خاندان یاکها هستم. نمیدونم باور میکنید یا نه، اما با طلسمی که شکل گرفته الان شما اومدین به زمانِ ما. یاکها در همسایگی شارلو زندگی میکنن. من...من از اونجا اومدم تا جلوی ربوده شدن الماس رو با چند نفر دیگه بگیرم. اونا بعد از اینکه دیدن الماس ناپدید شده، دوب...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 44
سگرمههای مارتین در هم رفت. از حرفهایش سر در نمیآورد. لحنش حالت پرسشی و شگفت به خود گرفت: - پس...پس ما چجور طلسم نشدیم و سالمیم؟ چرا فقط ما؟! سیریوس بهنظر از سوال و جواب خسته شده بود. آشفته حال سرش را به سمت دستهی صندلی کج کرد. دستانش کرخت شده بود و مطمئن بود اگر طنابها باز شود، ردشان روی ...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 45
مایا چشم غرهای به مارتین رفت و سپس لب زد: - چرا به ذهنمون نرسیده بود! اون...اون الان ممکنه کجا باشه؟! سیریوس کمی تقلا کرد و سپس در حال نفسنفس زدن گفت: - خب...خب یکیتون به منم بگه چیشده! الکس برآشفت: - هِی مارتین! باید بریم دنبالش بگردیم. ممکنه بلایی سرش اومده باشه. مارتین که تازه یک گرفت...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 46
چند خانهی آوار شده آن سمت وجود داشت روی آنها را به طور کامل خزه گرفته بود و گویی سالیان سال بود دستی بهشان نخورده بود. آسمان شهر در غروب رنگ پریدهتر از کمی قبل به نظر میآمد و همه چیز از تلخی حکایت میکرد. نمیدانست اما انگار حالا که متوجهی حقیقت شده بود، داشت بیشتر دقت میکرد... . مخصوصاً به...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 47
مایا در حالی که دستانش را به کمر تکیه زده بود، جلو آمد و مارتین را بازخواست کرد: - اینجاست؟! مارتین با اطمینان به سمت خانه جلو رفت: - آره خودشه! همین جاست. مثل اینکه اینجا هم از خرابی قبیله اونقدرها هم بیبهره نمونده! مایا پوزخندی زد و پشتِ قدمهای بلند مارتین دوره افتاد. ظاهر خانه کاملاً س...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 48
راهشان کماکان ادامه داشت. از بین خانهها که عبور میکردند، تازه متوجه خرابی وضع قبیله شدند. همه جا درب و داغان شده بود و سقف بیشتر خانهها فرو ریخته بود. جسدهای کلاغ اطراف هر جایی که قبلاً بیشتر کوتولهها تجمع میکردند، بیداد میکرد. چیزی را نمیشد انکار کرد. احتمالاً سیریوس درست میگفت. اما ت...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 49
به طور ناگهانی تازه متوجه شده بود این صدایی که با او سخن میگوید، نه جادویی است و نه ندایِ درونیاش! به سمت سیریوس برگشت که نیشش باز بود. در کمال وحشت با دیدن چهرهی جدی الکس، دهانش بسته شد. لب به اعتراض گشود: - خب...خب ببخشید! من که از قصد نشنیدم! دا...داشتی حرف میزدی دیگه! الکس از جا بلند شد...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 50
*** تامپر از شدت خستگی و گرسنگی به ستوه آمده بود. تا جایی که ذهن یاری میکرد، چیزهای خوردنیای درون انبار وجود داشت و میتوانست برای سیر کردن خودش از آنها استفاده کند. تا کِی باید اینجا میماند؟ نمیدانست اما دیگر کلافه شده بود. ذهنیتی که داشت متشکل از چیزهای بیهوده بود. با این حال قوطی رنگی که...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 51
از بالا و پایین رفتن تنهاش، میشد فهمید که دارد نفسهای بلندی میکشد. معلوم نبود در طی زمانی که در آن انبارِ تنگ و تاریک حبس شده بود، چهها به کولهبار تجربهاش اضافه شده بود. وقتی خودش را جای او میگذاشت، وحشت میکرد. در حالت کلی علاقهی خاصی به تامپر نداشت اما اصلاً راضی نبود در این وضعیت باشد...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 52
فصل هفتم یادگارِ مستور آفتاب زمانی بالا آمد که خستگی هنوز در جان و تن همگروهیها موج میزد. تصمیم حرکت به سمت قبیلهی یاک، سختتر از آن بود که پیشبینی کرده بودند؛ زیرا مطلع نبودند از چیزی که انتظارشان را میکشد. آنها به سیریوس اعتماد داشتند اما از طرفی نمیدانستند که طبق گفته هایش مردم قبیله...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 53
سیریوس بالاخره ساکت شد و در آرامش بقیهی مسیر را پیمودند. مارتین تا چشمش به کلبهی خودشان افتاد، به حالی دست پیدا کرد که تا آنموقع برایش ناشناس بود. از دور هم که نگاه میکرد میتوانست تمام خاطراتی که آنها را اینجا گذرانده، مرور کند. اینجا یادوارهی خوبی در بر داشت. به قسمت جلویی کلبه که رسید و...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 54
مشخص نبود که چه کسی بودند اما احتمال داد یکی از آنها مارتین باشد. با حیرت همانجایی که مارتین چندی پیش نشسته بود، روی دو زانویش فرود آمد و با تردید دستش را به قاب عکس نزدیک کرد. طوری دستش بر اثرِ جلو رفتن میلرزید گویی که ترس آن را دارد که دستش به بدنهی چوبی قاب برسد. بالاخره دستانش تمام زورشا...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 55
*** مارتین به وسایلی که کنار گذاشته بودند نگاه کرد و همزمان دستش را از سوراخی که پشتِ یک لباس به وجود آمده بود، در آورد. نه! این یکی هم مناسب نبود. لباس را روی خرمن لباسهای پاره انداخت و دیگری را از جلویش برداشت. گشاد بود و کمی زنانه بهنظر میرسید. کنار آستینهایش پارچه کمی تا قسمتی چین داده ش...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 56
از حاشیهی قبیله گذر کرد و دوباره به درون باریکه راههای ویران شده که کفشان شن و ماسه ریخته بود، قدم گذاشت. احتمالاً هنوز چند مایلی تا خانهی شارلو باید راهپیمایی میکرد. هنوز هم تامپر را لعنت میکرد. دستانش را درون جیبهایش فرو کرد و ناگهان نوک انگشتان سردش به چیز سفتی برخورد کرد. حالا یادش آمد...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 57
همانطور که به اسم کتابها نگاه میکرد، متوجه شد از وجود آنها زمان زیاد میگذرد. روی آنها را مقدار قابل توجهی خاک پوشانده بود. تمامشان جلدهای چرمی داشتند و برخی از آنها که جلدشان کنده شده بود یا بدونِ جلد بودند، اسم و محتویاتشان با جوهر مخصوص که مارتین حدس زد جوهر و خط شارلویی باشد، روی تنهشا...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 58
سرکشی بادِ غروب داشت بیشتر از آن دیوانهاش میکرد. میخواست دستانش را روی گوشهایش بگذارد که صدایی شنید: - باید از کتاب تاریخچه به خوبی محافظت بشه. اون یادگار ارزشمندی برای مردمِ ماست و تاریخچهی قبیلهمان تماماً در آن نگاشته شده. باید مانند جان از او محافظت کرد. کسی که به آن دست یابد، شخصی اس...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 59
برای چندی نتوانست از آن صفحه و جملهی نوشته شده روی آن دل بکند. سرش را بهزور از صفحهی کتاب برگرفت و بلند کرد. آن صدایی که وقتِ دیدن جسد کلاغها دربارهی شارلو چیزی گفته بود، چه کسی بود؟! با او چهکار داشت؟! نمیدانست چرا حدس میزد او تنها صفیری بود که ماموریت داشت جای کتاب را به او نشان دهد. ک...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 60
صحبتهایی که در رابطه با کتاب شارلو در جمع پنج نفرهشان نقل شد، چیزهایی بود که هیچکدام پیشتر دربارهشان فکر هم نکرده بودند. با این وجود بهنظر میرسید اطلاعاتی که سیریوس داشت، خیلی بیشتر از آنان بود. او همانطور که به جلد کتاب خیره شد بود، طوری حکایت میکرد که گویی خودش نویسندهی کتاب است: -...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
