به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت دوم :
بن روی صندلی ساخته شده از چوب نشسته بود. جمعیتی که اطراف بودند، سرخوشی و نشاط خاصی داشتند. میدان را آذین بسته و در حال سرودخوانی، همه را تشویق به خوردن میوههای شاهانهای که توسط افراد مسئولشان پخش میشد، میکردند. گروه کُرخوان رسید و پس از آن جوانک سیاهپوست از بالای سِن پایین آمد. بهتر هم بود که پایین آمد. همهاش داد و فریاد میکرد و صدایش گوش بن را آزار میداد. گروه کُرخوان روی سن رفت و کارش را شروع کرد. در ابتدا موسیقی ملایمی زده شد که همیشه در جشنهای شارلو مینواختند. پس از آن سرپرست گروه شروع به راهنمایی تیم کرد و همهشان یکصدا رقص کلمهها در آن صبح دلانگیز را شروع کردند.
سن را از نظر گذراند. وجب به وجبش را با گلهای آهار تزئین کرده بودند و بر فراز درختهای اطراف که شاخههایشان را چتر فضا کرده بودند، ریسههای صورتی، سبز و بنفش آویزان کرده بودند. همه چیز مرتب و زیبا به نظر میرسید. گروه کُرخوانی متشکل از دوازده نفر بود که همهشان لباسهای یکدست به رنگ ارغوانی پوشیده بودند. روی قسمت سینهشان نوار طلایی رنگی دوخته شده بود و اسم صاحب لباس، با رنگ سرخ وسط نوار طلایی دیده میشد. لباس مخصوص گروه کُرخوانان، همیشه باید همراه با اسم خواننده دوخته میشد و روی آن هک میگشت؛ اینطوری برازندهتر بود.
نفس عمیقی کشید و در حالی که گوشش را به نوای زیبای در حالِ اجرا تقدیم کرده بود، سرش را به اطراف چرخاند. منتظر اسقف پیر ماندن همیشه خیلی طول میکشید. وقتی قصد آمدن میکرد، در راه با مردمان زیادی روبهرو میشد که احترام میگذاشتند یا سوالهایشان را میپرسیدند و اسقف حین جواب دادن به آنها، زمان زیادی را از دست میداد. خیلی دلش میخواست امروز مارتین را با اسقف پیر روبهرو کند تا بیشتر او را بشناسد. درایتهایی که او دربارهی مارتین داشت را آن پسر سربههوا جا داشت تا بفهمد. دیگر بزرگ شده بود و پشت لبش داشت سبز میشد. شاید وقتش بود خیلی چیزها را درک کند و بفهمد.
با ادای احترام تمام مردم و قطع شدن آواز کُر برای دقایقی، سرش را به آن سوی میدان کج کرد. اسقف پیر را دید که با همراهانش وارد شد. عصای بلندش را به دست گرفته بود و جلو میآمد. با اشتیاق بلند شد و لبخندی به رویش زد. اسقف پس از سر تکان دادن، نزدیکتر آمد و بن توانست چشمان نافذ خرماییاش را خوب از نظر بگذراند. دستی به موهایش کشید و سر صحبت را باز کرد.
- سلام منتظرت بودم.
- اوه منم خیلی میخواستم ببینمت بن ولی اول مارتین رو دیدم.
- ت...تو اونو دیدی؟!
اسقف پیر لبخندی زد و رو به بن سری تکان داد. چشمهایش را ریزتر کرد و گفت:
- آره! بهنظر داشت میومد اینجا. واقعاً...واقعاً تصمیم درستی بود بن. اگه انتخاب بشه، مطمئنم از پس این مسئولیت برمیاد. دیگه وقتش رسیده!
حرفهای اسقف آشوب عجیبی را در دل بن بهپا کرد. نمیتوانست برای لحظهای نگاهش را از چشمان مهربانِ اسقف برباید. ساز و آواز دوباره شروع شده بود و کوتولهها در وسط میدان مشغول پایکوبی بودند. فکر اینکه مارتین داشت بزرگ میشد و باید خیلی چیزها برایش آشکار میگشت و اینکه اسقف اینگونه موضکع را جدی دنبال میکرد، حالش را تغییر داده بود.
اسقف کنار بن روی صندلی چوبی درست مانند آن که بن رویش چمباتمه زده بود، نشست. با اشارهی بن برایشان شربتی که از تنهی درختان شارلو استخراج میشد را آوردند. لیوانهای پایهبلند، رنگ معجون را روشنتر نشان میداد و بیشتر از همیشه دل را برای سر کشیدنش تحریک میکرد.
بن جرعهای از شربت را فرو داد و با سرمستی میدان را رصد کرد. میدان شارلو محلی بود وسیع که با پرچینهای کوتاه دورتادور آن را از فضای اطرافش جدا کرده بودند. فضای آن طوری بود که درختانی که اطرافش رشد کرده بودند، شاخههایشان بلند بود و نیمی از سقف میدان را میپوشاند. از وسط آن که درختان تمام میشدند، آفتاب همچون نگینی بزرگ و درخشان داخل زده بود و میتابید.
یک پایش را انداخت روی آن پایش و آرنجش را تکیهگاه سرش کرد. نمایشهای بیوقفه هنوز ادامه داشت و تا قسمت اصلی مراسم، زمان زیادی باقی بود.
اسقف را از نظر گذراند. نوشیدنی را تمام و کمال خورده بود و داشت مقداری از انگور که روی میز جلویشان با هنرنمایی میوه آرا، زیبا چیشده شده بود را جدا میکرد. انگار که پشت سرش هم چشم داشته باشد، گفت:
- بن احساس عجیبی دارم. درست از دیشب شروع شد. تو متوجه چیز غیرعادیای نشدی؟!
بن که اصلاً منتظر چنین حرفی نبود، بادی به غبغب انداخت و سرش را سمت اسقف چرخاند. حالا که دقت میکرد، میتوانست رنگ نگرانی شناوری که درون چشمانش غوطه میخورد تشخیص دهد. از قصد سرفهای کرد تا هم صدایش صافتر به نظر بیاید و هم کمی فرصت اختیار کند تا حرف اسقف را در ذهنش حل و فصل کند.
- چیز غیر عادی؟! خب...فکر نمیکنم. دیروز من تا قبل از تاریک شدن هوا مشغول کارم بودم. بعد از اون رفتم خونه...با دخترم مشغول صحبت کردن بودیم و بعد از اینکه مارتین برگشت، خوابیدیم.
- مارتین؟! اون کجا رفته بود؟!
بن دیگر داشت از سوالهای اسقف گیج می شد. چرا در این بابت باید کنجکاو باشد؟! احساس درونگرایی عجیبش شروع به فعالیت کرده بود و برایش دلیل و منطق سرِ هم میکرد. شاید همان اتفاقات غیر عادی که اسقف از آنها حرف میزد، با بیرون رفتن مارتین ارتباطی داشته باشد. آهسته فینی گفت و سعی کرد هر چه دیشب حس کرده بود را مانند سلسه مراتبی پشت سرِ هم بچیند.
- خب...اون بعدازظهر رفته بود بیرون. گفت مهمونی گرفتن و با دوستاش به اونجا میره. نمیدونم ولی تا شب خونه برنگشت. از وقتی هم که برگشت، خیلی بهم ریخته بود.
قیافهی اسقف از ابتدای صحبتهایش عادی بود اما با جملهی آخر، اخمی بین دو ابروی پرپشتش به وجود آمد.
- نپرسیدی چرا به هم ریختهس؟!
- خب...خب راستش نه. فکر میکردم نگرانیش ممکنه مربوط به امروز باشه. نگران بود که قراره نتایج چجور از آب دربیاد.
اسقف هنوز چین بر پیشانی داشت؛ حتی مشوشتر از قبل شده بود. بن میترسید کاری کرده باشد که خود از اشتباه بودن آن مطمئن نبوده. با لکنت گفت:
- مارتین...بهت چیزی گفته؟! چی نگرانت میکنه؟!
حالت چهرهی اسقف به حالت اول برگشت. لحظهای مکث همراه با تفکر، از اخلاقهای همیشگیاش بود اما این حالت در مواقعی رخ میداد که پای موضوع مهمی در میان باشد.
- شارلو شهرِ ماست اینجاییم همه
شارلو در آرزوی آرزوهای همه
همیشه هستن پشتِ هم توی غمها
توی شادیها هستن کنارِ هَمَن همه!

لطفا صبر کنید...

طوفان
0زهرا جان خیلی عالی بود محشره تشبیه قشنگ توصیف قشنگ همه چی عالی.. و دنیای خیلی قشنگی خلق کردی جانم افرین به تو پر قدرت ادامه بده عزیزم قلمت مانا☺️☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡☺️🧡🧡🧡☺️🧡☺️