پارت شانزده :

از سیاهی فرار می‌کرد. از هر چه در تاریکی قرار بود اتفاق بیفتد، می‌گریخت. او از هر چه در تاریکی وجود داشت متنفر بود. وقتی چشمانش را باز کرد، امیدوار بود هر چه هم که قرار بود ببیند تاریکی نباشد. دلش می‌خواست تمام این چیزها تنها یک خواب وحشتناک باشد. خوابی که حالا دیگر وجود نداشته باشد. خوابی که نابود شده باشد و دیگر ترسناک نباشد.
نور ضعیفی که گویی تازه جان گرفته باشد، آرام‌آرام از زیر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rabin

    1

    ایکاش بیشتر پست بزارین یا طولانی تر باشه

    ۲ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    چشم چشم⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩

    ۲ سال پیش
  • شیوا

    1

    خوبه الکس نجاتش داد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️