به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت شانزده :
از سیاهی فرار میکرد. از هر چه در تاریکی قرار بود اتفاق بیفتد، میگریخت. او از هر چه در تاریکی وجود داشت متنفر بود. وقتی چشمانش را باز کرد، امیدوار بود هر چه هم که قرار بود ببیند تاریکی نباشد. دلش میخواست تمام این چیزها تنها یک خواب وحشتناک باشد. خوابی که حالا دیگر وجود نداشته باشد. خوابی که نابود شده باشد و دیگر ترسناک نباشد.
نور ضعیفی که گویی تازه جان گرفته باشد، آرامآرام از زیر

لطفا صبر کنید...

Rabin
1ایکاش بیشتر پست بزارین یا طولانی تر باشه