لیست کلیه پارتهای رمان به دنبال شارلو : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 81
سیریوس پایش نلغزید اما از شدت شوکی که به ذهنش وارد آمده بود، یخ کرد. این صدا برایش خیلی آشنا بود اما نمیدانست که کجا آن را شنیده است. صدای قدمهایی را شنید که داشت به سمتش میآمد. پس از چند لحظه دیگر به نزدیکیاش رسیده بودند. دستی خشن شانهی تیر خوردهاش را لمس کرد و او را با سنگینی برگرداند. سی...
بروزرسانی در : ۵۵۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 82
دست آتان پُر قدرت به مچ لرزانِ سیریوس چسبید و سپس آنقدر آن را فشار داد تا سیریوس مجبور شد سنگ را رها کند. سنگ جایی بیخِ صورت آتان که رنگ پریدهایاش در آن ظلمات نیز مشخص بود، سقوط کرد و سپس او از فرصت استفاده کرد و سیریوس را به قدر چند وجب کناری زد. سیریوس فریادی زد و ناامیدانه تلاش کرد به دیوار...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 83
هر دو شروع به خندیدن کردند. لحظات قشنگی بود. سیریوس احساس میکرد نسبت به آن جوان دید خوبی پیدا کرده؛ فیالواقع اولین باری بود که او را ملاقات میکرد. - اسمت چیه پسر؟! جوانک لبخند کوچکی زد و پاسخ داد: - مک! من مک هستم! سیمای خوش فرم مک زیرِ نورِ آفتاب، سیریوس را یاد بندبازانی میانداخت که در ...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 84
آن روز تماماً به نظارهی ساختنِ سازهها گذشت. مک سیاه پوست تا پایانِ کار آنجا ماند و با ملاطفت تمام سیریوس را راهنمایی میکرد. چیزهایی که او به یاد نمیآورد را برایش شرح میداد و تمامی راههای کوهپایه را نشانش داد. سیریوس از وجود شخصی مانند او در قبیله خوشحال بود. مردم قبیلهی یاک به چند دسته ت...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 85
سیریوس وحشتزدگیاش را به مرحلهی عمل درآورد. آرتور طوری بود که او احساس میکرد تا بهحال انقدر جدی نبوده است. باید پای مسئلهی بسیار مهمی در میان باشد. اما چه مسئلهای؟! منظور او از قبیلهی شارلو چه بود؟! کمی گذشت تا به خود مسلط تر شود و آنگاه درون ذهن به کنکاش دربارهی این کلمه پرداخت. بهسرع...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 86
ناگهان صدای باز شدن در دو لنگهی تالار تمام تمرکز برای حرفهای نوک زبانی آرتور را بر هم کوفت. در ابتدا چیزی مانند باد بهسمت داخل وزیدن گرفت و سپس مهی غلیظ تالار را پوشاند. بهدنبالش ناگهان جانبداران صف کشیده در طول تالار با یکدیگر سر خود را همزمان پایین آوردند. صدای یکپارچهای از گلویشان برخاست....
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 87
تا برگردند خوابگزار روی اولین پلهای نشسته بود که به تختِ زرین میرسید. تاج هفت رنگ به وسیلهی چند زنجیر طلایی، مانند همیشه مشغول نظاره کردن اتفاقاتی بود که در دلِ تالار بزرگ رخ میدادند. شاید نیز بهزودی شاهد تاریکی و ورود سایهها میشد...شاهد کشت و کشتار و از بین رفتن هر چه که بود. آرتور و پشت...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 88
و همانطور خلسهوار ادامه داد: - اگه قدرت الماس از دست بره، شارلو خیلی آسیبپذیر میشه. اگه شارلو آسیبپذیر بشه، این یعنی دیگه اهالی اون هم امنیتی ندارن. نبودنِ الماس، اون قبیله رو دچارِ طلسم میکنه و من این رو به وضوح حس میکنم. سیریوس از شدت حساسی کلماتی که او گفته بود، آب دهانش را که مزهی گس ...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 89
سیریوس میدانست که خوابگذار تنها قصدش این نیست که یک حکایت را تعریف کند و مقصود دیگری نیز دارد. برای فهمیدن باید تا انتهای داستانش صبر میکرد. اما گویی این فقط برای او یک داستان بود اما خوابگذار طوری داستان تعریف میکرد که گویی خود یکی از آن مردم است که در قبیله پس از سختیهای فراوان، حالا زندگی...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 90
-انگار همهی اون تلاشی که طی انجام دادنش خیلی از اونا جونشون رو از دست داده بودن، یک شبه خاکستر شده بود. اونا تونستن قبل از اینکه کسی متوجه حضورشون بشه از قبیله فاصله بگیرن. هیچ کاری از دستشون بر نمیاومد تا به همدیگه کمک کنن از اون بُهت خارج شن و تصمیم بگیرن باید در اون وضعیت چهکار کنن. یک سول...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 91
*** دستش را بر گوشهی قفسهای انباشته از چرمهایی که کتابداران برای جلد کردنِ دستنوشتهها روی هم چیده بودند، تکیه داد. دستش را در هوا تکان داد تا عرق ناشی از گرمی فضا را از خود دور کند. زیرِ لب هوفی کشید و به دسته کتابهایی نگاه کرد که طی چندین ساعت صرف وقت موفق به کشف کردنِ آنها از قفسههای چ...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 92
سیریوس از رد و بدل شدن نگاهش بین دو چهرهی گرفته خسته شد. نفسی کوتاه اما از اعماق قلبش کشید و سپس راهش را بهسمت صندلیای که آنسمت میز قرار داشت کج کرد. وقتی روی صندلی جای گرفت، متوجهی خنجری شد که در دست خوابگذار قرار داشت. آب دهانش را قورت داد و سعی کرد متدینتر از همیشه بهنظر برسد. حالا او ...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 93
*** دو نفر از سربازان طوری منتظر رسیدنش بودند که گویی قرار است به اتفاق هم از پل آتشین با حرکاتِ موزون رد شوند. در چهرهی هر دو که زیر کلاهخود پنهان بود، ترس موج میزد. سیریوس در این امتحان نباید میترسید. او باید شارلو را نجات میداد؛ به نحوی قبیلهی یاک را. شاید به دست آوردن گوی پیروزی در این ...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 94
فصل یازدهم طلسمی از جنس خاطرات - غلط نکنم جذابتر از خوابی که دیدم وجود نداره. همه چیز واقعاً خیلی عالی بود و حس میکنم شاید هوای خفهی انبار روی روانم اثر کرده! شاید خوابپیما شدم. مایا خندهی آرامی کرد و در جواب چند قدم تندتر برداشت تا جلو بیفتد: - خوابپیما دیگه چیه؟! من اولین باره این ک...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 95
هر چه بیشتر به مسیر سوخته نگاه میکردند، بیشتر پی به گذشتهی اسرار آمیز و همچنان لایتناهی شارلو و یاک میبردند. مارتین زیاد هم از این بابت مطمئن نبود؛ چرا که ممکن بود همه چیز برحسب یک اتفاق آنطور شده باشد. با این حال نمیتوانست جریان سوزانده شدن نفرات انتخاب شدهی سال قبل را از سرش خارج کند. ...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 96
الکس که همچنان خاکستری روی کف دستش مانده بود، نگاه سنگینش را از زمین برداشت و به مایا نگاهی انداخت: - سیریوس اهل حرف زدن نیست، اما... میدونی، اینجور آدمها همیشه یه چیزی رو با خودشون حمل میکنن. چیزی که حتی شاید خودشون هم از سنگینیش خبر نداشته باشن. مایا آهی کشید و آرام زیر لب گفت: - من فقط ...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 97
هنوز مسیری که بین آنها و سایهها بود، زیاد کوتاه نشده بود. سیریوس نمیدانست چرا اما وقتی اولینبار آن سایهها را دید، خیلی تعجب کرده بود. انگار یک حس خارقالعاده از ترس یا بارقهای از یک حس آشنا برایش تداعی میکردند... . چشم گرداند سمت سایهها. سیریوس اخمهاشو کشید تو هم و با صدای خفهای گفت: ...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 98
مایا نیز از منظری دیگر در همان ابتدا مبهوت شده بود. حس کرد هوا سردتر شده است. تنفسش کند شد. او آنجا بود. مادرش! درست در مقابل چشمانش در آن مسیر سوخته! صورتش همان بود، همان چینهای نرم دور چشمهایش، همان لبهایی که لبخندهایش همیشه ناتمام میماند، همان دستانی که بیشتر بوی خون میدادند تا مهر مادری....
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 99
حرفش نیمهتمام ماند. فاصلهاش با سایه به اندازهی یک قدم بیشتر نمانده بود که از بین برود. انگار جادویی که از سایهها ساطع میشدند، مانند آهنربایی از بدن لرزان پدر تامپر روی تمام قسمت بدن تامپر جذب میشد. تامپر کم کم حس کرد دارد اتفاقی برایش رخ میدهد. یک موج از سرما از پشت گردنش بالا رفت. دستش بی...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 100
مارتین با شتاب وسط حرف دوست تازهاش پرید: ـ چی گفتی؟ صدای خودش را نشناخت، انگار که از جایی دورتر آمده باشد. تامپر هنوز داشت با گیجی نگاهش میکرد. مارتین حتی از او هم ترسیدهتر به نظر میرسید. چند ثانیه با دهن نیمهباز فقط نگاهش کرد. حتی از ترس اینکه دستش را دوباره به بازویش بزند، عقبتر رفت. ...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
