به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت چهارده :
الکس برای چندمینبار آهی کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد. پارچهای که همیشه آن را روی سرش میبست هم نمناک شده بود. دستش را به آن گرفت تا کمی درد سرش کاهش یابد. گفت:
- اتفاقاً فکر خودمم همینه. طبیعیه که کسی داخل شرایط من قرار بگیره و حالش عادی نباشه.
صدای تایید تام را از آشپزخانه شنید و لبخندی زد. وقتش بود از شوک سنگینی که به ذهنش غالب شده بود رهایی یابد. دستی برد زیر بالشتش و متکا
لطفا صبر کنید...
