پارت چهارده :

الکس برای چندمین‌بار آهی کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد. پارچه‌ای که همیشه آن را روی سرش می‌بست هم نمناک شده بود. دستش را به آن گرفت تا کمی درد سرش کاهش یابد. گفت:
- اتفاقاً فکر خودمم همینه. طبیعیه که کسی داخل شرایط من قرار بگیره و حالش عادی نباشه.
صدای تایید تام را از آشپزخانه شنید و لبخندی زد. وقتش بود از شوک سنگینی که به ذهنش غالب شده بود رهایی یابد. دستی برد زیر بالشتش و متکا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️