لیست کلیه پارتهای رمان به دنبال شارلو : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 21
در خیال خودش حساب کرد که اگر قوطی را نمیگرفت، دقیقاً چه اتفاقی رخ میداد. رنگ بنفش را میدید که قوطیاش مچاله شده بود و از لای در نیمه بازش، لایههای رنگ بنفش بیرون میآمد. آرامآرام پیش میرفت و با رنگ قرمز ریخته شده در مسیرش، ترکیب میشد. قوطی را که موفق شده بود آن را روی هوا بقاپد، مقابل صورت...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 22
دور تا دور فانوس دست گرداند و بالاخره مشت بستهاش به جعبهی چرمی خورد. سریع آن را در دست گرفت و کبریتی از آن خارج ساخت. ورقهی مخصوص آتش زدن را بیرون کشید و لرزش دستش را نادیده گرفت. کبریت را چند بار روی ورقه کشید تا بالاخره اثر کرد و سر کبریت شعلهور شد. طاقت نداشت تا روشن شدن فانوس صبر کند. س...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 23
تامپر لعنتی فرستاد و با عصبانیت فانوس را به بدنهی سخت آبگرمکن کوباند. برای چند لحظه در جایش ایستاد و سرش را به دیوار تکیه داد. نفسنفس زد و آب دهانش را قورت داد. در آن تلاشی که برای گذر از راه باریک انجام داده بود، حسابی خیس از عرق شده بود. حال این باد سرد، حسابی او را لرزانده بود. دیگر خودش هم ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 24
آن بالا روی یکی از شاخهها دراز کشید و به آسمان نگاه کرد. هوای خوب و دلپذیری بود. میتوانست امروز را تا شب تمرین کند. بندبازی و مبارزه با چوب، از جمله مهارتهایی بودند که مایا عاشق این بود انجامشان دهد. سالها قبل که مجبور شده بود برای کار به یک مدرسهی رزمی برود و کف سالن را تِی بکشد، به این رشت...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 25
باب موهای طلایی رنگ و خوش فرمی داشت. همیشه لباسهای خیره کننده میپوشید. تقریباً در مرکز قبیله زندگی میکرد و خیلی به خودش مینازید. چند باری سر راه او سبز شده بود و سربهسرش میگذاشت. البته در مقابلش هیچ وقت کم نمیآورد. سرتاپایش را نگاه کرد و پوزخندی زد. یک پیژامه از نوع قدیم که دو سمتش سنگدوز...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 26
صدای باب رشتهی افکارش را از هم گسست. با خودش فکر کرد که چطور یک آدم میتواند در مقابل کسی که با آن مشغول صحبت است، لحن صحبتش را تغییر دهد. با صحبت کردن باب، تعجب سراپایش را گرفت. این پسر کِی فرصت کرده بود تا این اندازه مودب شود؟! آن هم در چند ثانیه! - سلام خدمت اسقف بزرگ. خیلی وقته شما رو ندیده...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 27
اسقف پیر به او لبخندی زد و سپس گویی که حرفهای سر زبانش را جمع و جور کرده باشد، گفت: - چند باری تو رو دیدم ولی نمیشناسم...اینکه اسمت چیه و کجای قبلیه زندگی میکنی... . مایا خندهای آرام کرد و سپس در حالی که بیخیالی تمام حسهایش را شامل میشد، گفت: - قربان! خونوادهی من خیلی سرشناس نیست. من ت...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 28
*** - معلوم نیست توی اون مغز کوچیک و بیمصرفت چی میگذره! احمق نشدی که از خونه میری بیرون و میزنی به چاک! نمیفهمم تو چه مرگته؟! چیت توی این خونهی لعنتی کمه که همش وسط قبیله پرسه میزنی؟ زن سعی کرد مرد سالخوردهای که همچنان صدایش را در سرش انداخته بود و داد و بیداد میکرد ساکت کند اما تلاشه...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 29
فصل چهارم یک قدم تا فاجعه برای رهایی از القابی که از او یک دختر ترسو و بزدل در ذهنِ آن مردک ساخته بود، خونسردی را کنار گذاشت. - چیکار کردی روانی؟! مامان؟! مامان؟! هنر که گویی تازه متوجهی اتفاق پیش آمده شده و تازه از خواب پریده باشد، سرش را سمت زمین گرفت و با دیدن خون، هراسانه چند قدم عقب ...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 30
با حالت ترسی درون دیدگانش، سرش را راست کرد و با چشمان گرد شده به فضای اتاق خیره شد. ماتیک را دید که لیوانی را سمتش گرفته و در انتظار چشم باز کردنش صبوری میکرد. با نگاهی به او متوجه شد آن لیوان را برای او آورده است. با تلاش کمی جابهجا شد و پس از آن، کمری که هنوز میسوخت را به کنارهی تخت تکیه د...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 31
اهمیتی نداد و سرش را خم کرد سمت دیوار. بیخیالتر از آن چیزی بود که فکر میکرد. چطور میتوانست کارها را درست کند؟! چه چیزی آن مرد را ترغیب به دور شدن میکرد؟! ماجراهایی که آن مرد برایشان رقم میزد جدا و تحت فرمان او قرار گرفتنِ مادرشان جدا. دیگر نمیدانست از کدام راه باید ادامهی مسیر را بپیماید...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 32
*** از انتظار خسته شده بود و با صدای قدمهایی که به سمتِ در میآمد تا آن را به رویش باز کند، خیالش آسودهتر شد. دلش یک استراحتِ حسابی میخواست. رویش را به سمتِ مخالف در چرخاند و دیوار ترک خوردهای را دید که احتمالاً اگر تا چند روز دیگر ترمیم نمیشد، فرو میریخت. آهی کشید و با صدای باز کردن قفلِ ...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 33
جلو رفت و چاقو را با قدرت از تنهی کت و کلفت درخت بیرون کشید. یک چاقوی قدیمی با دستهی چوبی بود. چرمی که با تکهای نخ به دستهی آن بسته شده بود را باز کرد. سپس روی زمین نشست و به تنهی درخت تکیه داد تا محتوای آن چیز که شبیه به نامه بود را بخواند ببیند ماجرا از چه قرار است. نخ را باز کرد و آنطرف...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 34
الکس ابرو در هم کشید و به مارتین چشم دوخت. نمیدانست مقصود او از این حرفها چیست. شاید هم راست گفته بود. آن زمان که داشتند کلبهی ساحره را زیر و رو میکردند تا به نتیجهای برسند را یادش آمد. اصلاً نمیتوانست قبول کند که مارتین دارد راست میگوید. البته هنوز هم شک داشت. راست ایستاد و انگشت اتهامش ر...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 35
*** راهی که تا قبیله پیموده بود، عطش دراز کشیدن و دقیقهای تن به استراحت دادن را در وجودش شعلهور کرده بود. یک راه طولانی و پُر از گرد و خاک که مجبور شده بود تمام آن را پیاده بپیماید. حس دورهگردها را داشت. از پشتِ کمر کوه بیرون آمد و شارلو را دید. راه را درست آمده بود؟! چشم ریز کرد. شارلو مانن...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 36
با سر و صورت خونی که هنوز آن را پاک نکرده بود، رختها را از خانه بیرون آورد و ریخت توی حیاط. آفتاب کمی آسمان را روشن کرده بود. دیگر خبری از حالهی کلاغها نبود و انگار شارلو رنگ و رو گرفته بود. دوباره به داخل خانه رفت و هر چیزی که به نظرش میرسید به دردشان نمیخورد همه را داخل حیاط ریخت. کمد، تخت...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 37
الکس از جایش بلند شد و این بار با کمی نگاه به دیوار حرف مارتین را تایید کرد. مایا آنطرفتر از جایش بلند شده بود و تکه چوبی را با چاقویی که در دست داشت صاف میکرد. مارتین همانطور که سعی میکرد حدس بزند که دقیقاً چه اتفاقی دارد رخ میدهد شروع به راه رفتن کرد. به نظرش رسید که اگر به سمت خانهی مقدس...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 38
متوجه شد صدای خفهای از درونش خارج شده. صدایی سرشار از ناامیدی. دید مایا دوید و از جلویش به سمت خانهی مقدس فرار کرد. چقدر دلش میخواست بتواند او را دنبال کند. اما نمیتوانست... . باورش برایش سخت بود. ستونهای خانه نصفه و نیمه پا برجا بودند و گویی چیزی از جلای ستودنی گذشته درونشان باقی نمانده بو...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 39
بلافاصله فریاد الکس را شنید که صدای اعتراضش بلند شد و بعد ناگهان سکوت کرد. احتمال داد مایا و آن مرد که او را به اسیری گرفته بود را دیده باشد. همه چیز در آن وضعیت قفل شده بود و نمیدانست چه خبر است. این مرد که بود؟! همانطور خنجری را زیر گردن مایا گذاشته بود و به سمت آنها ایستاده بود. نگاه سردی ک...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان به دنبال شارلو - پارت 40
به اتاقی که محل نگهداری الماس بود رسید. احتیاط همیشگیاش نگذاشت همانطور بیهوا وارد اتاق شود. پشت دری که نیمی از بدنهاش فرو ریخته بود کمین کرد و از لای سوراخی که درون در به وجود آمده بود، ریز نگاهی به داخل انداخت. باورش نمیشد! این بود حال و روزی که از خانهی شارلو میدید. وضع داخل آن اتاق حتی...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
