به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت یک :
آنها همیشه میشنیدند که دیگران تعریف میکنند: «شارلو تا ابد در امنیت است...چقدر سرزمین خوبی است...هیچ شیطانی نمیتواند نزدیکش شود...هیچ سایهای در آن قدرت پایداری ندارد...خوش به حالِ اهالیاش.»
اما زمانی که طوفان سرد سایهها وزیدن گرفت و آن همه آرزوهای درخشان و زیبا را تکهتکه کرد، خوشبختی و شادی خاطرات شارلو فراموش شدند و سایهی کابوس همچون علفی هرز خرمن دوستیها را به باد نیستی کشاند.
-----
مقدمه :
رودخانهی خشکیده، یک ماهی در دلِ خود نداشت. دالانی از اسکلتِ پیچکها
کف رودخانه درست شده بود. کسی اینجا زندگی میکرد؟!
آسمان آفتاب داغش را به دلِ شهر مُرده هدیه میداد. خانهها با درهایی کاملاً باز،
بر بستر بُتههای به گِل نشسته، قد بلندی میکردند برفراز سوختهی مُرده... .
همه جا خشکیده بود. اینجا کجا بود؟!
شهری که هیچ شباهتی به شهر نداشت. سکوی بلندی که گویی
روزگاری میدان شهری با شکوه بود، پوشیده شده از گل و لای، از دور چشمانداز داشت.
چشم را نوازش که نه، خنجر میزد. چند ریسمان از گُل و شکوفههای پلاسیده،
فرش خاکیاش را رنگین کرده بودند. انگار جشنی خراب شده بود!
از میدان به سمت غرب صد قدم که نه، در این ویرانی هزار قدم میشود؛
تا بخواهی از چاله و چاهها رد شوی!
کوچههایی که شبیه کوچه نبود. قبیلهای که گویی نابود شده بود. آن جلوتر...
خانهای که هیچ شباهتی به خانهی مقدس نداشت. خانهای که دیگر قدیسهای نداشت.
رودی که خشکیده بود و آب نداشت، از قلب سنگی خانه بیرون جسته بود با خیال خنک آب.
و چه کسی گمان میبرد که این شهر مُرده، همان شارلوی افسانههاست؟!
------
فصل اول
«مارتین»
کوتولهها مانند روزهای دیگر نبودند. ازدحامی که در میدان بزرگ برپا شد، آنقدر زیاد بود که خورشید برای تابیدن به زمین، در تلاش بود راه باز کند. طبل بزرگ کوبیده شد و صدای عجیب و غریبش در اطراف پیچید.
- اهالی شارلو! جشن پیروزی! جشن شادی!
مارتین گوشهایش را گرفت. مردک زبان نفهم حالا مگر ساکت میشد؟! تا کِی و کجا میخواست ادامه دهد این خزعبلات را؟! جشن؟! خب که چه؟ مهمتر از اتفاقاتی که دیشب برایش افتاد که نبود. اضطراب داشت. آهی کشید و از محلهای که خانهاش در آن بود، گذشت. پدرش صبح قبل از رفتن، چند بار گفته بود نگرانِ چیزی نباشد و سعی کند حالا که دیشب خواب راحتی داشته، اوضاع را به فال نیک بگیرد. مارتین قدمهایش را بلندتر برداشت و راهش را به میدان شهر کج کرد.
- آه! اون...اون چه میدونه من دیشب اصلاً نخوابیدم!
خواهرش نریدا از وضعیتش بیشتر مطلع بود. وقتی دیشب دیر وقت به خانه آمده بود، پس از رفتن به رختخواب، تمام مدت که صدای نفسهای نامنظم او را از پشت دیوار نازکِ چوبی بین اتاقشان شنیده بود، برایش لیوان آب آورده بود و اطمینان داده بود نگران فردا نباشد. او که نمیدانست شب چه به او گذشته و بدتر، چه چیزی فردا در انتظارش است.
هنوز صدای آن بوق و کوس لعنتی و بدتر از آن صدای بذلهگویِ بیکارِ شارلو ادامه داشت. اهمیتی نداد و سعی کرد آرام باشد. او که امیدوار بود جریانی که دیشب شاهدش بود در انتخاب شدنش راست باشد اما هنوز هم گویی در دلش شک و تردید داشت. اگر تمامِ حرفهایی که شنیده بود، حقیقت داشتند چه؟! باید دید چه پیش میآمد. گروهی از کُر خوانانی را دید که با بند و بساط همیشگیشان، راهی میدان بودند. از وقتی یادش میآمد همیشه از ساز و آواز متنفر بود. دستی به موهای مشکی صافش کشید و چشمانش را بست. در این وضعیت فقط یک دوش آب گرم میتوانست حالش را جا بیاورد. در تاسف این بود چرا دیشب اینکار را نکرده که ناگهان اسقف پیر را دید که مانند هر ساله، همراه چند تن از بزرگان قبیله راهی بود. او میدانست؛ به همان میدانی میرفت که همیشه کارهای جشن تولد آنجا برگزار میشد. البته جشن تولد و انتخاب کاندیدهای مخصوص آن سال... .
ایستاد و سرش را برای احترام به اسقف پیر کمی خم کرد. اسقف کنارش ایستاد. روبهراه بهنظر نمیآمد. دستی روی شانهاش زد و با لحن صمیمانهای گفت:
- خوشحالم مارتین! خیلی خوب شد که امسال به سن قانونی رسیدی و میتونی داخل مراسم شرکت کنی. بِن باهات نیست؟!
منظور اسقف، پدرش بود. بهزور نیش لبخندی نثار صورت پیرمرد مهربان کرد. دوباره با احترام گفت:
- ممنونم ازتون پدرِ مقدس. پدرم زودتر از من به میدان رفت. گفت که منتظرتون میمونه.
اسقف سری تکان داد و زیر لب چیزی گفت که مارتین متوجهی آن نشد. عجیب بود که حالِ اسقف آنطور که باید، نبود. مارتین احساس ترس عجیبی در چهرهاش میدید. گویی نگران چیزی بود.
اسقف یکی از نزدیکترین دوستان پدرش بود. حتی بعضی وقتها با هم برای عبادت به خانهی شارلو میرفتند. به سبب همین ارتباط نزدیک و برادرانه با اسقف، پدر او در قبیله بیشتر از خیلی افراد، شناخته شده بود. اسقف پیر خیلی احساس نزدیکی با بن میکرد. شاید یکی از عاملهای اصلی که ترغیب شده بود پسر او در مراسم جشن امسال، جزو افراد انتخابی باشد نیز همان بود. از پشت نگاهی به قد و قامت نخراشیده و بلند اسقف انداخت. شنل مدل شارلویی که پوشیده بود، دنباله کشان روی زمین همراهیاش میکرد. هر وقت این شنل را جایی میدید، بلافاصله چیزهایی که استادانش برایش گفته بودند، در ذهنش نقش میبست: «شنل شارلویی را چندین سال پیش، خیاطی از دورهگردها به این دیار آورده بود. شنل هم خیلی طرفدار داشت و همبهخاطر قیمت کمی که داشت، مردم عادی شارلو همه از آن استفاده میکردند. طولی نکشید که این شنل به لباس رسمی مردم شارلو تبدیل شد. با گذر زمان این لباس نسل به نسل گشت و در نهایت به یک شیء مقدس تبدیل شد که فقط پدرهای قدیسه و افراد معابد و کلیسا حق استفاده از آن را داشتند.» فکر اینکه پس از اسقف پیر چه کسی این شنل را به تن کند، یکی از سوالهای بیجوابی بود که گاهی وقتها به آن فکر میکرد. افراد پیشگو دربارهی اسقف گفته بودند که او سالیان سال عمر میکند و سایهاش بر سر شارلو خواهد ماند تا وقتی که نفر بعدی خودش مشخص شود. اما چه کسی لایق جانشینی بود؟!
با ناپدید شدن اسقف از پیچ سر راه، رشته افکار مارتین مانند بندبازی که ناگاه از فراز تردستی ماهرانهاش پایین بیفتد، بریده شد. باز هم فکر دست از سرش برنمیداشت. چرا در این زمان نباید یک ذهن آرام مانند تمام پسرهای جوان شارلو داشته باشد که برای جشن حاضر میشدند؟!
سعی کرد راه برود و یک قدم برای روبهرو شدن با حقیقتی که هر چند تلخ باشد، بردارد. تا قدمی برداشت، صدای نکرهی قیر تازه ریخته شده آمد. پایین را نگاه کرد و دید مثل هر سال کارگر آهنگر راههای شهر را قیر اندود کرده است. هر سال هم همین بود؛ راههای کناری شارلو که به میدان شهر یا دریاچهها میرسید، راههای اصلی شهر محسوب میشدند و با از راه رسیدن جشن باید صفایی بهشان میدادند. صاف کردنشان که اکثراً با قیر سیاه رنگ انجام میشد، برای خودش دردسری بود بس عجیب و دردناک که فقط از عهدهی کارگر آهنگر و شاگردانش خارج بود. به راهش ادامه داد و از اینکه چند سال قبل پیشنهاد عمویش را به ملحق شدنش در کارگاه آهنگری شارلو رد کرده بود، پوزخندی خوشایند زد.
هنوز بیشتر از چند متر نرفته بود که ناگهان چیزی جلوی کفشهایش، روی زمین قیراندود شده توجهش را جلب کرد. یک گل زرد داوودی همراه با چند دسته علف تزئینی سبز رنگ، بر بستر سیاه قیراندود، پلاسیده شده بود. اخمی کرد و با دقت بیشتری نگاه کرد. او اشتباه نکرده بود. به باغچهی گلهای داوودی در آنطرف خیابان چشم دوخت. تر و تازه آبیاری شده بودند و شادابی را میشد از تکان خوردنشان زیر خورشید زرین شارلو، تشخیص داد. نریدا عاشق این گلها بود.
یادش میآمد زمانی که بچهتر بود، وقتی از مدرسه یا بازی برمیگشت تا از این گلها یک دسته برای خواهرش نمیچید و نمیبرد، آرام نمیشد. خواهرش هم عاشق این کارش بود و هر وقت مارتین به خانه میآمد، گلها را از او میگرفت؛ او را در آغوش میکشید و میبوسید. به عنوان یک خواهر بزرگتر تا بهحال خیلی مدیونش بود. خیلی وقتها با ایثارش در موقعیتهای سخت، نبودن مادرشان در تمام اینسالها را جبران کرده بود.
مارتین اصلاً یادش نمیآمد از آخرینباری که از آن گلها به نریدا داده بود، چقدر میگذشت اما خیلی شده بود. چه چیزی باعث شده بود او آنقدر فراموشکار شود؟! او نریدا را فراموش نکرده بود اما...داشت تغییر میکرد؟! شور و پشت گوش انداختنهای دوران جوانی باعث شده بود؟! نمیدانست چگونه باید از هزارتوی مسئلههای این چنین ناهنجار رها شود. مسائلی که از چندین باب هم بررسیشان میکرد، باز هم یک مسیر به جوابی مبهم میرسید. غرق نگاه کردن به گلهای داوودی شده بود و برای لحظهای درگیری ذهنیای که مانند خوره به جان مغزش افتاده بود را فراموش کرد. یاد گذشته دردناک است مخصوصاً اگر در آن چیز خوبی وجود داشته باشد که حالا آن چیزِ خوب نباشد.
برخورد هیکل پسرک نحیف و سربههوا با بدنش کافی بود تا حواسش سر جایس بیاید. آنچنان محکم به سینهاش خورد که برای لحظهای تلوتلو خورد و پایش روی گل داوودی کشیده شد. نگاهی انداخت؛ کفههای کفشش که چند دقیقه پیش روی قیر کشیده شده بود، تن لطیف گل بیچاره را کاملاً ساییده بود. با سردرگمی چشمانش را از کف زمین گرفت و عامل ضربه را جستجو کرد. جز تامپر کس دیگری کنارش نبود. او را میشناخت. پسر همان کسی بود که هر هفته به خارج از شارلو رفت و آمد میکرد و اجناس جدید به شهر میآورد. پدرش فرد خیلی خبرهای در کارش بود و تقریباً تمام مردم شارلو از او جنس خریداری میکردند. حتی خانوادهی خودش هم یکی از طرفداران پروپاقرص اجناس پدر تامپر بود. پدرش بن، یکبار ترتیبی داده بود که او و تامپر یکدیگر را ملاقات کنند. او میگفت یک نفر برای شاد زندگی کردن، همیشه به یک دوست نیازمند است. مارتین هم قبول کرده بود اما در اولین ملاقاتشان اخلاقیاتهای تامپر، آنچنان چنگی به دل نمیزد. احساس میکرد دو آدم هستند از دو دنیای متفاوت. پس از آن دیگر حتی تلاشی نکرده بود تا او را ببیند. گهگاهی در کوچههای شارلو از دور دیده بود پسرکی بامزه و شوخ در حال جولان دادن است ولی هیچوقت فکرش را هم نمیکرد که به خودش جرأت دهد و اینگونه خودش را به او بکوباند.
تامپر هراسان و گیج اطراف را نگاه کرد. مارتین را که دید، بلافاصله گفت:
- اوه مارتین! مارتین! تو...تو هم داری میری به محلِ... .
- تو داری فرار میکنی؟!
- نه...من فقط عجله داشتم. آخه اونجا داخل میدان شارلو قراره که اتفاقای خوبی بیفته.
مارتین در حالی که حواسش را به حرفهای تامپر داده بود، سر و وضعش را با یک نگاه از نظر گذراند؛ پسری تقریباً همقد او با موهایی بور و کمپشت، چشمان قهوهای رنگ که روشنیشان بیشازحد خودش را نشان میداد و دماغ کوچک. صورتش زیاد لاغر نبود اما به اندازهی صورت او پُر هم نبود. از چهرهاش پیدا بود اضطراب دارد. شاید عجله داشت که به او برخورد کرده بود.
تامپر از طرز نگاههای مارتین متوجه شد ناخواسته گند زده است. سگرمههایش در هم رفت و لحن صحبتش تغییر کرد.
- مارتین معذرت میخوام...من حواسم نبود و اونقدر تند میومدم که...که نفهمیدم... .
مارتین لبخندی زد و دستش را روی شانهی او گذاشت. نمیتوانست حالا که اتفاقی همدیگر را بعد از مدتها دیده بودند، بداخلاقی پیشه کند. از آن گذشته خودش خیلی عجله داشت و ذهنش هم درگیر بود. نمیخواست بیشتر از این وقتش را به هدر بدهد در آن راه لعنتی.
- اشکالی نداره پیش میاد...امیدوارم موفق باشی.
تامپر که انگار تعجب کرده بود پسری که سخن میگوید همان مارتین بداخلاق همیشه است، نیشش تا بناگوشش باز شد. با شنگولی گفت:
- واقعاً راست میگی؟! ازت ممنونم مارتین.
او را این را گفت و دوباره همانطور مانند کلهشقها گازش را گرفت و به راهش ادامه داد. مارتین از پشت او را نظاره کرد و برای لحظهای از گفتهاش پشیمان شد. معلوم نبود در راه باز به چند نفر برخورد میکرد و ناکارشان میکرد.
نگاهی به راه مارپیچ پیش رویش کرد. راهی که اطرافش پُر بود از خانههای قدیمی و باغچههای گل زیبا. تقریباً حدود بیست نفری مانند او در حال رفتن به سمت میدان شارلو بودند. بیشترشان نیمتنههای تابستانه و کلاه حصیری به تن داشتند. آفتاب تند سر صبح، همه را نیمه عریان کرده بود. دستهایش را درون جیب پلیورش فرو برد و باری دیگر افکار بیسر و ته و مشوش کننده شروع به جولان دادن کردند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش داشتین✨
۲ ماه پیشاحمدرضا
0تا الان شروع عالی داشته
۱ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خوش بخونین تازه وارد عزیز. خوشامد میگم که وارد شارلو شدید
۱ سال پیشفاطی
0پارت اول که خوب بود..حس کردم دارم با شخصیت داستان تو اون دهکده یا روستا راه میرم..دوست داشتم
۱ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خوشحالم که خوشتون اومده عزیز جان
۱ سال پیشیونا
0رمان داستان جالب ومهیجی داره من خوشم اومده
۲ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتین. امیدوارم از ادامهی خودنش هم همچنان لذت ببرید عزیزم
۲ سال پیشمهودی
0خوب
۲ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
تشکر از نگاه شما دوست عزیزم
۲ سال پیشمهوین
1عالیه
۲ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
امیدوارم از پارت های دیگه هم نهایت لذت رو ببرین
۲ سال پیشریحانه
1عالیه
۲ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
ممنون از شما ಥ‿ಥ
۲ سال پیشسارا موسی زاده
2فعلا ک خوبه تا اینجا ولی کاش کتابی ننوشته بودین ممنون از زبون شخص باشه بهتره
۲ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
حتما در نظر میگیرم ممنون از نظرتون ಥ‿ಥ
۲ سال پیشSahi
0خیلی زیبا مینویسی ادم حس میکنه توی داستان حضور داره
۲ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
به به ممنونم از شما چه خوب که اونجایی از شارلو چه خبر؟ :)
۲ سال پیششیوا
0عالیه موفق باشی طرز نوشتنتو دوست دارم به نظرم رمانت میترکونه
۲ سال پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
این نظر بعد از تموم شدن امتحانام واقعا روزمو ساخت. تبریک میگم شما مدال انگیزه دادن به نویسنده این رمان رو دریافت کردید. ㅠㅠ
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماهک
0تا اینجا که جالبه.🪄