به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت سوم :
گروه کُرخوانی کارش را انجام میداد و صدایشان بر اساس طرح فراز و فرودی که بهشان آموخته بودند، بالا و پایین میشد. تمام کوتولهها همراهشان آواز میخواندند. عدهای همخوانی میکردند و عدهای به رقص و پایکوبی مشغول بودند. در آن بین همان جوانک سیاهپوست هم دیده میشد. گوشهای نشسته بود و طبل بزرگش را کنارش نهاده بود. شاید منتظر بود تا گروه کُر کارش را تمام کند که دوباره روی سن برود و مشغول هنرنمایی شود.
بن دلش میخواست برای لحظهای دغدغههایش را کناری بگذارد اما حرفهای اسقف مانند پتکی توی سرش کوبیده میشد. شب قبل به حتم شب عجیبی بوده و علتش هم نامعلوم بود. شاید بهتر بود به خانهی شارلو برود و سری به آن بزند تا خیالش آسوده شود. با تمام اینها اگر الان میرفت، احتمالاً خیلی زود متوجه غیابش میشدند و کسی را دنبالش میفرستادند. همانطور با خودش کلنجار میرفت غافل از نگاه پسرش که هر لحظه او را نظارهگر بود.
مارتین در آنطرف جمعیت به پدرش زل زده بود. پریشانی از تمام چهرهاش بازتاب میشد. نمیدانست چرا امروز علاوه بر او، حال بقیه نیز عجیب شده است؛ آن از اسقف این هم از پدرش. آن دو چقدر امروز با هم پچپچ میکردند و حرف میزدند. الکی که نبود، احتمالاً دربارهی جشن صحبت میکردند و یا شاید هم دربارهی او. متنفر بود از اینکه کسی غیر از خودش برایش تصمیم بگیرد یا تعیین و تکلیف کند. امیدوار بود دربارهی هر چه هم که بحث میکردند، خواب جدیدی برای او ندیده باشند.
با سوت بلندی که در انتهای مراسم کُرخوانی نواخته شد، دستها برای تشویق خوانندگان بالا رفت و برای چند لحظه، فضا دستخوش صدای کفزدنهای منظمی شد که کوتولهها از ته دل مینواختند.
گروه کُر به ترتیبی که از قبل آموخته بودند، شروع کردند به خارج شدن از محل نمایشات و به سمت پلههای سن رفتند که پایین بیایند. مارتین با نگاهش رفتنشان و کوتولههایی که از وسط میدان به سمت گوشهها پراکنده میشدند، تماشا کرد. طولی نکشید که کوتولهی ارشد همراه چند طومار از پلههای سن بالا رفت. چهار طومار در دستش خودنمایی میکردند که نامِ همان چهار نفر انتخابی امسال بود. ناممکن نبود که یکی از آنها، جوهری سیاه رنگ به نام مارتین که در مرکز با خطی خوش شارلویی نوشته شده بود را درونش پنهان کرده باشد.
مارتین نگاهی به کوتولهی ارشد انداخت. یک لباس دو تکه، متشکل از یک کت قهوهای بلند و شلوار سیاه رنگ پوشیده بود. ریشهای کوتاهی داشت و کاردک کوچکی که همیشه از آن به عنوان وسیلهی باز کردن مهر و موم استفاده میشد، در دست دیگرش گرفته بود.
دستش را نزدیک دهانش برد و سرفهای زد. از چهرهاش مشخص بود صدایش را کاملاً برای سخنرانی صاف کرده و اطمینان کامل دارد. کوتولهی دیگری که کوتاه قد بود به کنارش آمد و نامهها را از دستش گرفت. بعد با راهنمایی کوتولهی ارشد، دوباره نامهها را به دستش میداد و او با بازگشایی مهر و موم متحوایشان را فاش میکرد.
مهر و موم نامهی اول که گشوده شد، مارتین نفسش را در سینه حس کرد. به نگاههای مشتاق پدرش و اسقف پیر نگاهی انداخت. امیدوار بهنظر میرسیدند. یا پیشگوییهای ساحره اشتباه از آب در میآمد و او انتخاب نمیشد، یا هم نامش یکی از آن چهار نام بود و مورد تحسین اسقف و پدرش قرار میگرفت. اگر او انتخاب میشد، به حتم چیزی در شارلو تغییر میکرد. این چیزی بود که ساحره گفته بود.
کوتولهی ارشد نامه را باز کرده، بالا برد. کمی چشمانش را ریز کرد و سپس نگاهی به جمعیتِ در انتظار انداخت. گویی میخواست آخرین اشتیاقهایی که موج میزد را ببیند. مردک حرکت کردنش را گرو گذاشته بود در شور و هیجانِ یک جمعیت که پایین سِن صف کشیده بودند. چه میدانست در دل پسر جوانِ ایستاده در کنارِ میدان چه میگذرد.
در نهایت، دست دست کردن را کنار گذاشت و زبانش به تکلمی نه چندان رسا گشوده شد. مارتین باید چیزی را که میشنید، باور میکرد؟! یقین داشت که گوشهایش اشتباه شنیدهاند و شاید بر مدار فکر و خیالش گوشهایش نیز ایراددار شدهاند. اما دیگر همهی جمعیت سرشان را سمت او چرخانده بودند و نگاهش میکردند. داشت بیشتر در منجلاب فرو میرفت. اتفاقات بیشتر پیچیده میشدند.
لبخند بیرمقی روی لبهایش دویده بود و ردیف دندانهای مرتب اسقف و پدرش که در آن سمت از روی صندلی بلند شده بودند و لبخند زدند، به او اقرار میکردند که درست شنیده است. یکی از چهارنفر و از همه مهمتر سرگروه تیم، کسی جز مارتین، پسرِ بنِ ساعتساز نبود.
بن در شارلو شناخته شده بود و از این رو مارتین را هم میشناختند. آگاهی داشتند خانهاش کجاست و در مراسم جشن تولد امسال، نام نویسی کرده است. بدشان نمیآمد کسی مانند پسرِ بن، سرگروه برگزاری مراسم در خانهی شارلو باشد.
مارتین دستش را سایهبانِ برق خیره کنندهی خورشید کرد. اطراف را از نظر گذراند و کوتولهی ارشد که با لبخند صورت او را رصد میکرد، اولین تصویری بود که قاب چشمهایش را تصرف کرد. چیزی که پیش آمده بود، چیزِ کمی نبود. او انتخاب شده بود و تلاشها و نصیحتهای پدرش، حمایتهای خواهرش، تشویق بعضی از آدم کوتولهها و حرفهای ساحره بالاخره به بار نشسته بود.
سالِ پیش درست مانند آنکه همین الان آنجا ایستاده باشد، جلویِ چشمانش زنده بود. آنروز به همین اندازه جمعیت در میدان شهر جمع شده بودند. در میانِ شور و صداهای بلند، او کنارِ پدرش ایستاده بود و به دوستانش که کمی بالاتر از میدان زیرِ درخت سیب دراز کشیده بودند و با ولع سیبهای آبدار را گاز میزدند و فرو میدادند، نگاه میکرد. در چه سور و ساتی غرق بودند. باورش نمیشد روزی یکی از همانها بوده است. پیگیریهای پدرش باعث شد از آن وضعیت منحرف شود و کمی به زندگیاش سامان دهد. آرزو کرد ای کاش الان نیز جای آنها بود. همیشه شعارش همین بود: «تا وقتی میتوانی زندگیِ بیدغدغهای داشته باشی، چرا باید خودت را درگیرِ نوساناتِ خطرناک و کشنده کنی؟!»
آنروز برخلاف خواستهی باطنی، همراه پدرش به تماشای ضیافت رفته بود. به نظر بن، دوستان او خوشگذرانیِ بیجا میکردند و هیچ مسیر و هدف مشخصی برای خودشان در نظر نداشتند. او بارها اقرار کرده بود که نمیخواهد پسرش مانند یک عدهای، زندگیاش را پوچ بگذراند. خوب یادش است چهار نفر که انتخاب شدند، پدرش روی شانهاش دست گذاشت. با یک طمانینهی خاص غرق در افکارش گفت:
- مارتین تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی، مهمی! باید به خودت بیای و برای آینده تلاش کنی! آینده خیلی چیزها با خودش میاره که ممکنه خوشایند نباشن. اگه قوی باشی، از اومدنشون تعجبی نمیکنی یا ناامید نمیشی! فقط میجنگی!
با تعجب به او خیره شده بود. پدرش آدم عجیبی بود و حتی همان موقع که با او حرف میزد، لحن بیانش حالت رمز گونهای را در خود پنهان داشت. چیزی که کسی نمیتوانست به راحتی از آن سر دربیاورد. ساعت سازِ مرموزی که بیشتر اوقات روزش را در مغازهاش با عقربهها، رنگها قلموهای مختلف، صفحههای شمارهدارِ دایرهای و مربعی ور میرفت. دنیایش شده بود همان مغازهی کوچک چند متری که گاهی نریدا هم نهیب میزد کمی از فضای بیرون استفاده کند یا به دیدنِ اسقف برود و همهاش آنجا نماند. با وجودِ خُردهگیریهای او باز هم تلاشهای بِن ادامه داشت. کناره گیریاش هم مرموزانه بود. طوری که حتی بچههای خودش هم سر از کارهایش در نمیآوردند.
درست یک سال قبل، روز انتخاب شدن چهارنفر جشن کوتولهها، طوری عجیب بود و انگار از همان موقع نیز قصد او را وارد این کار کند.

لطفا صبر کنید...

فاطی
0رمان خیلی زلال داره میره جلو..ممنون