پارت سی و هفتم :

- من تا نفهمم این وقت شب با دختره چیکار داری از سرجام تکون نمی‌خورم.
به چشم‌های سرکشش نگاه کردم و نیشخندی زدم:
- که اینطور، مهام نمی‌ری دیگه؟
نچی کرد و دست به سینه، ابروهاش‌و با لج بالا انداخت:
- نه! نمی‌رم. تو که هربلایی خواستی سرش آوردی، حالا دیگه اجازه نمی‌دم این موقع شب بکشونیش وسط بیابون و سکته‌اش بدی.
نگاهم‌و توی چشم‌های سرکش و لجبازش چرخوندم و سرم‌و تکون دادم:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    ای لعنت بهت مهراب، بس کن دیگه، دخترمو سکته دادی با این کارات

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ول نمی‌کنه عوضییی

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    0

    وایی بچم رو دزدید خدا بگم چیکارت ون نکنه عوضی های کثافت پس این مهام هم جنه وایی برم پارت بعد رو بخونم عالی بود بی نظیر بود☺️💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ☺️❤️

    ۴ هفته پیش
  • نسترن

    0

    این مهراب لاشی همه جا هست 🫤

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂🤦🏻‍♀️

    ۲ ماه پیش
  • برفین

    0

    خوشتیپ کم شد همه چسبیدن به بچه من🙂🙄🙄🙄🙄🙄

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فقط عرفان✨✨

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    ای بابا حداقل چشماشو قرمز کردی دندوناشوزرد نمی کردی آدم حالش بد میشه عزیزم، مهراب پررررو بی ادب

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤭😂

    ۲ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    0

    وای عرفان ، دلم براش میسوزه و خوشحالم که لاقل آشوب عرفانو داره

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یه کسی مثل عرفان برای حمایت یه دختر تا ابد کافیه :)

    ۲ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    0

    وای وای واییییییی، نهههه ،نکنه مهراب میخواد دوباره اون کارو بکنه ، وایییی😭😭😭😭😭😱😱😱😱

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بعید هم نیست

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    0

    آشوب خیلی ادم پر ریسکیه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اینجا دیگه مجبوره به قبولش

    ۲ ماه پیش
  • Biti

    0

    گفت خانومم عصبی نشو اصلا آشوب و بیخیال خودت بیا پیشم😂😂😂😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بسلامتی پس عروس شدی👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑

    ۲ ماه پیش
  • Biti

    0

    هیچی بهش گفتم مرتیکه من بهت ابراز علاقه میکنم میخام زنت بظم،یار و همدمت بشم بعد تو میری هوس آشوب و می کنی 😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خب اون چی گفت؟🤣

    ۲ ماه پیش
  • Biti

    0

    آخ آخ مهراب .................اله،یه حرف خصوصی بین من و مهی بچم بود🥹🥹😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حرف خصوصی بین شما چیه دقیقاً؟ منم باید مطلع باشم😂

    ۲ ماه پیش
  • Zahra

    0

    وضعیت من فردا وقتی می دونم ی اتفاق عجیب قراره بیوفته: مهراب گوگولی تقدیم می کند👀😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مطمئنی گوگولیه؟🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    صد درصد گوگولی و نازه🥲

    ۳ ماه پیش
  • Zahra

    0

    زن حدیث بگما من سوگلی مهرابم از الان بگم بچمِ👀😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مواظب باش تیکه تیکه‌ات نکنه😂

    ۳ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    حس کردم سلیطه ام😕🤣

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث . سوگلی همه

    0

    نچ نچ نچ سوگلی که منم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره آره🙃😂

    ۳ ماه پیش
  • Zahra

    0

    آره بابا من مطمئنم گوگولی مگولی خودمهِ

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    0

    بابا خب پس کی این قدرت هاش فعال میشه دختر بیچاره سکته میکنه اینجوری که

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یادته مهراب گفت خبری از قدرت تو وجود آشوب نبود...؟

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    0

    اگه چیزی نباشه پس اون اتفاقیی که تو کما بود افتاد چی؟ وقتی اولین بار دیدتش اون گردبادی که اومد چی؟اون حس گرمایی که میکرد و اون قدرت یهویی چی پس؟

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صبر کنید... حتماً کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ست

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ای بابا خدالعنتتون کنه بیشرفا چیکاردارین باهاش. ای مهراب عوضی خدالعنتت کنه. ممنون حدیث جان

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت بعدی مطالعه بشه✨

    ۳ ماه پیش
  • Sara

    1

    واییی این مرتیکه مهراب چه جونوریههه عجبااااا🥲😂 فکرمیکردم رسیدخونه اشوب ازدستش راحت شد.لامصب همه جاهست این مهراب نچسب😒😂🤭

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یاد اخگر تو سریال مانکن افتادم😂🤦🏻همه جا پیداش می‌شد

    ۳ ماه پیش
  • Sara

    0

    😂😂😂🤝🏻موافقممم زیادد

    ۳ ماه پیش
کپی شد!