آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت سی و هفتم :
- من تا نفهمم این وقت شب با دختره چیکار داری از سرجام تکون نمیخورم.
به چشمهای سرکشش نگاه کردم و نیشخندی زدم:
- که اینطور، مهام نمیری دیگه؟
نچی کرد و دست به سینه، ابروهاشو با لج بالا انداخت:
- نه! نمیرم. تو که هربلایی خواستی سرش آوردی، حالا دیگه اجازه نمیدم این موقع شب بکشونیش وسط بیابون و سکتهاش بدی.
نگاهمو توی چشمهای سرکش و لجبازش چرخوندم و سرمو تکون دادم:
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
ول نمیکنه عوضییی
۳ هفته پیشنگار
0وایی بچم رو دزدید خدا بگم چیکارت ون نکنه عوضی های کثافت پس این مهام هم جنه وایی برم پارت بعد رو بخونم عالی بود بی نظیر بود☺️💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
☺️❤️
۴ هفته پیشنسترن
0این مهراب لاشی همه جا هست 🫤
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂🤦🏻♀️
۲ ماه پیشبرفین
0خوشتیپ کم شد همه چسبیدن به بچه من🙂🙄🙄🙄🙄🙄
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فقط عرفان✨✨
۲ ماه پیشنفس
0ای بابا حداقل چشماشو قرمز کردی دندوناشوزرد نمی کردی آدم حالش بد میشه عزیزم، مهراب پررررو بی ادب
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤭😂
۲ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0وای عرفان ، دلم براش میسوزه و خوشحالم که لاقل آشوب عرفانو داره
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یه کسی مثل عرفان برای حمایت یه دختر تا ابد کافیه :)
۲ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0وای وای واییییییی، نهههه ،نکنه مهراب میخواد دوباره اون کارو بکنه ، وایییی😭😭😭😭😭😱😱😱😱
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بعید هم نیست
۲ ماه پیشمبینا
0آشوب خیلی ادم پر ریسکیه
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اینجا دیگه مجبوره به قبولش
۲ ماه پیشBiti
0گفت خانومم عصبی نشو اصلا آشوب و بیخیال خودت بیا پیشم😂😂😂😂😂😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بسلامتی پس عروس شدی👌🏻
۲ ماه پیشزن حدیث
0😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑
۲ ماه پیشBiti
0هیچی بهش گفتم مرتیکه من بهت ابراز علاقه میکنم میخام زنت بظم،یار و همدمت بشم بعد تو میری هوس آشوب و می کنی 😂😂😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خب اون چی گفت؟🤣
۲ ماه پیشBiti
0آخ آخ مهراب .................اله،یه حرف خصوصی بین من و مهی بچم بود🥹🥹😂😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حرف خصوصی بین شما چیه دقیقاً؟ منم باید مطلع باشم😂
۲ ماه پیشZahra
0وضعیت من فردا وقتی می دونم ی اتفاق عجیب قراره بیوفته: مهراب گوگولی تقدیم می کند👀😂
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مطمئنی گوگولیه؟🤣🤣
۳ ماه پیشزن حدیث
0صد درصد گوگولی و نازه🥲
۳ ماه پیشZahra
0زن حدیث بگما من سوگلی مهرابم از الان بگم بچمِ👀😂
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مواظب باش تیکه تیکهات نکنه😂
۳ ماه پیشزن حدیث
0حس کردم سلیطه ام😕🤣
۲ ماه پیشزن حدیث . سوگلی همه
0نچ نچ نچ سوگلی که منم
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره آره🙃😂
۳ ماه پیشZahra
0آره بابا من مطمئنم گوگولی مگولی خودمهِ
۳ ماه پیشدینا
0بابا خب پس کی این قدرت هاش فعال میشه دختر بیچاره سکته میکنه اینجوری که
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یادته مهراب گفت خبری از قدرت تو وجود آشوب نبود...؟
۳ ماه پیشدینا
0اگه چیزی نباشه پس اون اتفاقیی که تو کما بود افتاد چی؟ وقتی اولین بار دیدتش اون گردبادی که اومد چی؟اون حس گرمایی که میکرد و اون قدرت یهویی چی پس؟
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صبر کنید... حتماً کاسهای زیر نیم کاسهست
۳ ماه پیشمحرابی
0ای بابا خدالعنتتون کنه بیشرفا چیکاردارین باهاش. ای مهراب عوضی خدالعنتت کنه. ممنون حدیث جان
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پارت بعدی مطالعه بشه✨
۳ ماه پیشSara
1واییی این مرتیکه مهراب چه جونوریههه عجبااااا🥲😂 فکرمیکردم رسیدخونه اشوب ازدستش راحت شد.لامصب همه جاهست این مهراب نچسب😒😂🤭
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یاد اخگر تو سریال مانکن افتادم😂🤦🏻همه جا پیداش میشد
۳ ماه پیشSara
0😂😂😂🤝🏻موافقممم زیادد
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0ای لعنت بهت مهراب، بس کن دیگه، دخترمو سکته دادی با این کارات