آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت چهل :
| راوی |
دستان قدرتمندش را دور فرمان حلقه کرده و نامحسوس به آن فشار وارد میکرد.
دم عمیقی گرفت و حال، چشمانش را به آرامی باز کرد و به جلویش خیره شد.
طبق عادت و فرمول هرروز؛ مردم، ماشینها و کسب و کارها در جنب و جوش و خروش بودند، بیآنکه کوچکترین اختلالی در روند زندگیشان ایجاد شود.
اولین قطرهی درشت از باران که روی شیشهی ماشین نشست، نگاهش روی درشتی قطرهی باران، ثابت م
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوشم میاد مصممی😂👏🏻👏🏻
۳ هفته پیشزن حدیث
0وا خدا نکنه😐
۳ هفته پیشنگار
0وایی چه باحال بود مرسی آنقدر کیف کردم وقتی آشوب دوازده دقیقه دیر کرد آشوب تو که دیر کردی حداقل نیم ساعت دیر میکردی دلم خنک بشه مرسی حدیث جونم خیلی خوب بود💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نشانه قدرتش بود🤣
۴ هفته پیشنسترن
0مثل اینکه آشوب واقعی رو هنوز به پا نکرده آشوب چه آشوبی به پا کنه
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آشوب فعلاً تسلیمه :)
۲ ماه پیشاسنا محمدی
0منتظر ادامه هستیم ممنون از وقتی که میزارید بانو حدیث
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فداتشم عزیزم
۲ ماه پیشZahra
0👀این قسمت پایان ترشیدگی آشوب... قسمت بعد هم بادابادا مبارک بادا؟؟؟؟؟؟
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نههه هنوز
۲ ماه پیشفاطیما
0مشتاق پارت بعدی هستم 🥹. عالی بود واقعا با پیشنهاد آشوب شوکه شدم
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امشب پارت داریم عسیسم
۲ ماه پیشنیلو
0الان نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت از پیشنهاد آشوب😕
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره فعلاً تو دوراهی موندیم🤭
۲ ماه پیشنیلو
0بی صبرانه منتظر پارت بعدیم
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
انشالله امشب🙏🏻♥️
۲ ماه پیشفن پگاه و پوریا
1وایییییی من گفتم الان عوضی اعظم این پیشنهاد میدههههه ،چرا خوده آشوب پیشنهاد داددددددد واییی خدا دارم رد میدم دیگهههههه😭😭😭
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عوضی اعظم🤣🤣🤣
۲ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0نخند زن نخندددددد
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خو چشم🤭😂😂
۲ ماه پیشزن حدیث
0ج... اعظم🤣🥲
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آقا یجوری کامنت بذارین که مجبور نشم سانسور کنم🤣🤣🤭
۲ ماه پیشزن حدیث
0باشه بابا باشه 🤣🤣🤷🏻 ♀️🤦🏻 ♀️
۲ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0افرین افرین ، اتفاقا میخواستم همین لقب بهش بدم بعد دیدم دیگه اونجوری همین یکم ابرویی هم که برام باقی مونده دود هوا میشه پس دیگه گذاشتم عوضی اعظم 😁😁
۲ ماه پیشزن حدیث
0پس آبروی من به فنا رفت 🤣
۲ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0نه گلم تو با یه کلمه ابروت نرفت من چون خیلیییییییی دختر خوبی ام و دهن جفت و بسی هم دارم و همش دادم فحش میدم دیگه ایمو میگفتم دیگه هیچی .....🤣🤣🤣😂😂
۲ ماه پیشزن حدیث
0پس نجاتت دادم🤣🤣🤣
۲ ماه پیشSara
2چه شرط دورازذهنی گفت اشوب صدسالم فکرمیکردم به ذهنم نمیرسید😂😂😂 امیدوارم زنش بشه انقدرحرصش بده این مهرابوناقص بشه مرتیکه😂🤭
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
زنش میشه که سر از کارهاش در بیاره :)
۲ ماه پیشSara
0بله بله نکته ظریفی بود🤭
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😉
۲ ماه پیشزن حدیث
0وایییی خدانکنه🥺
۲ ماه پیشSara
0عی بابا😂😂😂
۲ ماه پیشزن حدیث
0🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🥺🥺🥺
۲ ماه پیشرها
0خسته نباشی عزیزم عالی بود ولی اعتراف می کنم دو پارت آخر فقط کنجکاو بودم ببینم چی میشه و هنوز، هیچی نفهمیدم.تعداد پارت ها کمه و امیدوارم بیشتر بشه.دوباره اون ترس و هیجان برگرده
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
برمیگرده 🙏🏻❤️
۲ ماه پیشBiti
0عرفان هم که تو بهش گفتی بچم پس باید احساساتم و نگه دارم تا برام آستین بالا بزنید😂😂😂😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حلهه
۲ ماه پیشSaina
0حدیث عشقم واقعا رمانت محشره🫠🍓قلمت هم بشدت گیرا و جذاب آدم نمیتونه چشم برداره ❤️
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی قلبم🥹♥️
۲ ماه پیشSaina
1ممکنه یه روز مهراب تبدیل به کیسه بوکس بشه؟ 🥲😂😂😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣🤣🤭
۲ ماه پیشپریا
0وای حدیث جون من دیگه طاقت این همه پرو بازی مهراب و ندارم قلب من ضعیفه از عصبانیت میمیرم اخرش
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تحمل کن عزیزم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0آخ مهراب تو همون شب گور خودتو با دستای خودت کَندی، فقط یکم تحمل کن تا حلواتو نوش جان کنیم😌