پارت بیست و پنجم :

با اضطراب بلند شدم و پشت سر سیاوش راه افتادم.
جلوی پنجره ایستادم و پرده رو با یه دستم کنار زدم. و با دست آزادم مشغول کندن پوست لبم با استرس شدم.
مونده بودم این قلب با این‌همه استرس و فشاری که بهش تحمیل شده بود، چرا همچنان سرحال و تند می‌تپید؟!
عجیب بود بخدا.
سیاوش تا خودش‌و به درب برسونه، من پشت پنجره هزاران بار مُردم و زنده شدم.
تا اینکه درب رو باز کرد و من؛ با دیدن قامت م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    خدا رو شکر مادر جون بود، آشوب خوب کرد باهاشون رفت اونجا موندنش ترسناکه،این مهام نسبتش با مهراب چیه؟🤔

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شوهرخواهرشه دیگه :)

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    0

    عالی بود چی بگم که از گفتن کلمه ای عاجزم و هیچی به ذهنم خطور نمیکنه فقط می توانم بگم بابا دمت گرم حدیث باحال بود جذاب💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنونم نگار جان😭❤️

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    0

    خواهش میکنم حدیث جونم☺️💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🩷✨

    ۴ هفته پیش
  • برفین

    0

    نشسته ام و به در نگاه میکنم🙂🙂🙂🙂🙂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دریچه آه می‌کشد

    ۲ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    پشماااام هیچ جای زخمی نبووووود،عه آشوب دلم نمیخواد بره پش مامانش.....اون مایع آبی رنگ یه جور نشونه از طرف مهرابه که هیولاهای دیگه کاری باهاش نداشته باشن؟یا این دوتا فقط ماورایی های اون دنیان؟اگه اون دو نر که بالا سر آشوب بودن یکیش سیاوش بود که ناراحت بود اون یکی که می خندید مهراب نبود؟

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چی بگم...باید زمان بگذره و پارت‌های بیشتری رو بخونید برای گرفتن جواب سوال‌هاتون

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    0

    آخ چه جالب و ماورایی عاشقتم دختر خیلی هر پارت دلهره آوری و باحاله راستی یه چیزی اینکه نمیتونه بره تو جلد آشوب یعنی همون جریان تو سفیدی من سیاهم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چه مثال باحالی زدی😂

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    1

    علف زیر پات سبز شد به جهنم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤣

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    0

    به به موضوع جالب شد دو نفربودن اینا مهام داداششه یعنی. ممنون عالی بود ودوست داشتنی

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هنوز مشخص نشده مهام کیه و چه ارتباطی با مهراب داره🙃

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    1

    داره جذاب تر میشه پیش به سوی ادامه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😉✨

    ۳ ماه پیش
  • Biti

    1

    من که زن داداشت باشم هم ترسناکم،پس باهم کنار میایم خواهر شوهر جوننن

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از خدا چی می‌خوای دیگه؟! خواهر شوهرتم فراهم شد عسیسم😂

    ۳ ماه پیش
  • Nana

    1

    پس این آقا مهام سرنشین ماشین بدون سرنشین بوده

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه خوشگلم، توی متن درج شده بود که مهام توی یکی از دیالوگ‌هاش گفت که علف زیر پاهاش سبز شده تا مهراب برسه. از دیر اومدن مهراب هم شاکی بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    خخخخخخ🤣🤣پس ماشین بی سر نشین با پای مهام از اونجا دور شده بیچاره سیاوش بچم خیلی ترسیده بود آخه ذلیل شی محراب دلقک

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مهام که تازه سوار شد با رسیدن مهراب! مگه نخوندید که گفت علف زیر پام سبز شد تا برسی؟

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    1

    ای بابا نتونست بره تو جلدش 😁😁💚

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چرا بنظرت؟🧐

    ۳ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    1

    اوووود، بالاخره آقا مهراب افتخار دادن یع سخن گوهر بار بگنجانند. کنجکاوم ببینم این مهام کیه!؟

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مهااااااممم کیه بنظرتون؟ رفیق مهراب؟ برادر مهراب؟ یا همکارش توی این معرکه؟

    ۳ ماه پیش
  • Biti

    2

    قابل توجه دخترای رمان خونی که کامنت میرارینن ،مهراب مال منهههعععععععهههعه کسی چپ نگاش کنه شیطون درونم فعال میشهههعععه🔪🔪🔪🔪

    ۳ ماه پیش
  • آتانازدلارام

    2

    کسی چپ نگاش کنه طرفش منم من عشقم وبد صداش کنه طرفش منم من نگاه نگا خنده هاش کنه طرفش منم من بخواد از دلم جداش کنه طرفش منم من💃💃

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آهنگ می‌خونی!😂

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    1

    عزیزم هوو نمیخوای؟ قول میدم باهات خوب رفتار کنم😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • خواهر مهراب

    1

    حواست باشه خانم من خواهر ناتنی مهراب ام یهو میام تو خوابتا رو برادر من کراش نزن

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خواهر!🤣

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    1

    نه جان جدتون مهراببرای شما هر کسی دست گذاشت روی با من طرفه ولی من آقایی عرفان رو تایید میکنم ابته به چشم برادری

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    احسنتتتتت🔥جاست عرفان 🥹

    ۳ ماه پیش
  • زیبا

    1

    واسه خودت ترسناکه من که دوسش ندارم باز اگه سیاوش و میگفتی یه چیزی

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سیاوش که عشق داره🤣ازش قطع امید کنید

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    2

    من نفهمیدم این مایع آبی رنگ چیه؟ بچه ها شما فهمیدین

    ۳ ماه پیش
  • زیبا

    1

    منم میخوام بدونم چیه؟؟

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    می‌فهمید😉به شرطی که صبر کنید

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حالا متوجه می‌شید عزیزم، اندکی صبر😁🌹

    ۳ ماه پیش
کپی شد!